تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 652

مساهمون:

ص٦٥٢
او را بخواند ، گفت چون است كه اشك ما منقطع شده است ، و از چشم تو اشك مىآيد ؟ گفت : من بىطاقت شدم از گرسن ، شربتى از بست بازخوردم ، اشك مىآيد بفرمود تا بست را شربت كردند و هر يك ازيشان پاراى بازخوردند . گفت از بهر آن مىخورم تا قوتى حاصل شود بر گريه از بهر حسين از گريه عليهما السلام پس گوسفندى بريان كرده به دو فرستادند قبول نكرد ، گفت در تعزيه‌ام نه در عروس و از آن بيرون آمد . حس او بشنيدند گويى در ميان زمين و آسمان بپريدند و بعد از آن كس اثر ايشان نديد و نيافت . روايت است از احمد بن الحسين ، گفت : به دهى بودم در كربلا ، گاوى ديدم كه مىدويد و خلقى از دنبال وى بودند ، و مىدويد تا نزد گور حسين عليه السلام آمد و به زانو در افتاد و خود را بر گور ماليد . پس برخاست و مىرفت و بانگ مىكرد تا به در خانه‌اى آمد ، و در آن خانه بسته بود سره‌اى بر در زد ، در بازشد ، و گوساله وى از آنجا بيرون آمد . حال چنان بود كه گوساله بدزديده بودند ، و خداوند گاو نمىدانست كه كجاست . مادرش پيش قبر حسين آمد صلوات اللّه و سلامه عليه و خود را در قبر ماليد و بازگشت ، و گوساله را از خانه دزد بيرون آورد . يعقوب بن سليمان گويد شبى با قومى افسانه مىگفتم ، در ميان حكايت به مقتل حسين عليه السلام افتاديم ، يكى از قوم گفت هيچ كس سعى نبرد در قتل حسين عليه السلام الا كه خداى تعالى بلا و محنتى به دو فرستاد ، اما در مالش ، يا نفس ، يا اهلش . پيرى آنجا نشسته بود ، گفت : و اللّه كه من از آن قومم كه در قتل وى حاضر بودم و سعى بردم در كشتن وى تا اين غايت مرا هيچ رنج نرسيد و نه چيزى به من رسيد كه مرا آن ناخوش آمد . قوم او را دشنام دادند و دشمن گرفتند و سرزنش كردند در حال چراغ تاريك شد و روغنش نفط بود . پير برخاست تا چراغ روشن كند آتش در انگشت وى افتاد ، باد دهان بر آن دميد ، تا آتش بميرد ، آتش در ريش و مويش