گفتند : يا رسول اللّه ، در اتباع مؤمنان نباشند ؟ گفت : لعنت به مؤمنان به اتباع نرسد و در قاده نه مؤمن هست و نه ناجى و نه آنكه اجابت كند .
بار هفتم [ گ 135 ] در روز ثنيه كه آن دوازده هلاك رسول خواستند هفت از بنى اميه بودند و پنج از قريش . رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، لعنت كرد هر كه را بر ثنيه بود . غير رسول و عمار ياسر و حذيفه كه با رسول بودند .
سوگند مىدهم شما را به خدا كه مىدانيد كه ابو سفيان در پيش عثمان رفت در آن وقت كه بر او بيعت كردند در مسجد ، رسول صلى اللّه عليه و آله گفت :
اى پسر برادر اينجا كسى هست كه ازو احتراز مىبايد كردن ؟ عثمان گفت : نه .
ابو سفيان گفت : بگردانيد خلافت در ميان بنى اميه به حق آنكه نفس ابو سفيان به دست وى است كه نه بهشت و نه دوزخ خواهد بود .
سوگند دهم شما را به خدا مىدانيد كه چون بيعت كردند بر عثمان ابو سفين در مسجد رسول بود ، به حسين برادرم گفت : اى پسر برادر من ، مرا به بقيع بر حسين او را به بقيع به غرقد برد . چون بدانجا رسيد گفت : اين بقيع غرقدست . ابو سفيان آواز بلند برداشت ، گفت : اى اهل گورستان ، آنچه شما از بهر آن با ما قتال مىكرديد امروز در دست ما است ، و شما را استخوانها - ريزيده . حسين ، عليه السلام ، گفت ، خدايا نفرين كناد اين پيرى ترا و او را رها كرد و بازگرديد . اگر نه نعمان بن بشير دست وى گرفتى و با مدينه آوردى هلاك شدى . پس گفت : اين از آن تست اى معاويه ، هيچ ازين دفع مىتوانى كرد ؟ و از لعنت بر تو آن است كه پدر تو مىخواست كه اسلام آورد ، شعر گفتى ، اين بيتها به پدر فرستادى ، و او را ملامت كردى از اسلام آوردن او ، و آن اين است ،
شعر
يا بن صخر لا تسلمن طوعا فتفضحنا * بعد الذين ببدر اصبحوا مرقا
جدى و خالى و عمى نالهم لأبي * يوما و حنظلة المهدى لنا ارقا