تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
دختر تو رفتم و بايستادم لحظه‌اى ، پس سلام كردم ديدم كه فاطمه افتاده بود و قرآن مىخواند و دست آس ميگرديد ، و هيچ كس پيش وى نبود . رسول صلى اللّه و آله تبسمى كرد ، گفت : يا سلمان ، خداى تعالى دل و جوارح دختر من پر از ايمان و يقين كرده است از سر تا پاى او به طاعت مشغول است . خدا ملكى فرستاد نام او ، روقائيل ، دست آس از بهر وى مىگرداند و او را كفايت كرده است مؤنت دنيا و آخرت . اسامة بن زيد گفت : روزى رسول صلى اللّه عليه و آله على را نمىديد گفت طلب كنيد برادر مرا در دنيا و آخرت ، آن را كه حكم كند در بهشت روز قيامت طلب كنيد آن را كه لواى من به دست او باشد در مقام محمود . گفت : چون اين سخن شنيدم از رسول صلى اللّه عليه و آله به شتاب به خانهء على رفتم . رسول از پس من مىآمد به شتاب ، گفت : اى اسامه بشتاب و خبر وى زود نزد من آور و آن حال ميان نماز پيشين و پسين بود ، در اندرون رفتم . على را ديدم همچو جامه‌اى افتاده در زمين در سجده ، با خدا مناجات مىكرد ، مىگفت : سبحان الدائم ، فكاك المغارم ، رازق البهائم ، ليس فى ديمومته ابتداء بلا زوال و لا انقضاء . نخواستم كه قطع دعاى وى كنم تا آن وقت كه سر بردارد . آواز دستاس شنيدم برفتم به قصد آنكه سلام بر فاطمه كنم و او را خبر دهم از قول رسول صلى اللّه عليه و آله . فاطمه خفته بود بر دست راست ، روى به چادر پوشيده ، و آن از پشم اشتر بود و دست آس مىگرديد آرد بيرون مىآمد . كفى ديدم كه دست آس مىگردانيد آهسته ، و كفى ديدم كه دانه درو ميكرد ، و آن كف‌ها را نورى بود كه از شعاع آن به دو نمىتوانستم نگريدن ، و شخص و بدن كس نمىديدم عظيم شاد شدم از كرامت خداى تعالى با فاطمه عليها السلم . با نزد رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم شادمانه ، و فرح در روى من پديد بود . رسول و جماعتى صحابه نشسته بودند . گفتم يا رسول اللّه ، رفتم تا على را بخوانم قصه با او بگفتم پس