بعد از هلاك حجاج ، چون در مسجد جامع رفتم ، گفتم : حمد و شكر خداى را كه ديار و آثار ازو خالى كرد ، و بازگشت او به دوزخ كرد . مردى آنجا نشسته بود ، گفت : از خداى بترس ، و ابقاء نفس خود كن ، و زبان نگهدار كه در جايى آمدهاى كه موضع اسباع است و وطن بلا ، اگر خاسر بود هلاك شد ، و اگر خامد بود مالك شد .
گفت : نزد وى بنشستم و با او انس گرفتم ، ساعتى سخن مىگفتم .
شخصى ديدم كه سخن مىگفت ، و جماعتى گرد وى نشسته بود سخن او مىشنيدند و مىنوشتند . اين شخص را گفتم : اين كيست ، كه ازو چيزى مىنويسند ؟ گفت :
مردى است كه با امير المؤمنين عليه السلام در حرب جمل و صفين و نهروان بوده است . مردم ازو حديث مىنويسند او را اصلى و شرفى و عقلى و كياستى هست .
گفتم : ترا رغبتى نمىباشد كه پيش وى رويم ، باشد كه ازو چيزى شنويم كه ما را سود دارد ؟ گفت : بلى . ما پيش وى رفتيم ، او حديث مىكرد از امير المؤمنين عليه السلام و مىگفت . شنيدم و به چشم خود ديدم . من روى فرا وى كردم و هيچ نگفتم تا آن وقت كه خلق جمله برفتند ، الا دو سه كس مانده بودند .
گفتم : من از اهل بصرهام ، به طلب على آمدهام ، مىخواهم كه از تو چيزى بشنوم كه آن را بازگويم با اهل بصره ، جرأت مردم بر خداى تعالى و رسول وى عليه السلام و هتك و دين و فتنهء مسلمانان بيشتر از شما بود ، و غدر و عهد شكستن و خلاف صدق كردن ، اول فتنهاى كه در دين ظاهر شد از شما بود و برخاست ، چون محكم شد و اكابر را بدان مىخواند ، و اصاغر از آن فتنه سوخته شدند .
گفت : آن را افروخته كردند تا عار و عيب آن بديشان رسيد ، و خداى تعالى امير المؤمنين عليه السلام بديشان فرستاد برادر رسول و سيد اوصياء بد ، و آنكه از شما وابرد ، و به دو روشن شد شرك شما ، و اهل نكث و افك را بر دست وى هلاك كرد ، و به دو حجت حق قائم گردانيد ، نه مرد آن نيك بودند بر حق وى ، و نه جاهلان كه طلب حق كنند و بياموزند ، آن نيك به بد بدل گرديد ، و ضلالت بر
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 534
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٣٤