گفت : در زمان عمر گورستان بقيع در جنبش آمد . اهل مدينه به فرياد آمدند . عمر از مدينه بيرون آمد و اهل مدينه با وى مىرفتند تا مصلى كه دعا كند باشد كه خداى عز و جل را آن جنبش ساكن كند . هر روز زيادت مىشد تا به ديوارهاى مدينه رسيد .
پس اهل مدينه عزم آن كردند كه نقل كنند و مدينه بگذارند . عمر گفت برخيزيد تا نزد على ابن ابى طالب رويم . عمر با اهل مدينه عزم خانهء امير المؤمنين على عليه السلام كردند .
گفت : نمىبينى كه اين زلزله در گورستان بقيع افتاده است تا به ديوارهاى مدينه رسيده است ، و [ مردم ] از خوف عزم كردهاند كه نقل كنند ، و مدينه بگذارند .
امير المؤمنين گفت : صد كس از اصحاب رسول نزد من آر . صد كس از اصحاب حاضر شدند . امير المؤمنين از آن صد كس ده كس بگزيد ، و آن ده را در پس خود داشت . و نود را از پس آن ده . و سلمان و ابو ذر و عمار و مقداد را در پيش خود داشت . و در مدينه كس نماند الا بيرون رفتند . چون به ميان بقيع رسيدند پاى بر زمين زد و سه بار گفت : مالك ؟ مالك ؟ مالك ؟ چه بوده است ترا ، زلزله ساكن شد .
امير المؤمنين عليه السلام ، گفت : راست گفت حبيب من رسول خداى كه او مرا خبر داد از اين روز و اين حال ، و جمع شدن مردم و اين قصه دراز است روايت كند « 1 » على بن ميثم التمار از شيوخ خود ، كه امير المؤمنين عليه السلام با بعضى از اصحاب خود در مسجد كوفه نشسته بود .
شخصى او را گفت ، مادر و پدر من فداى تو باد . من متعجب ماندهام ازين دنيا كه در دست اين قوم است و نزد شما چيزى ازين دنيا نيست .
گفت : تو پندارى كه ما دنيا مىخواهيم و به ما نمىدهند . پس دست كرد و مشتى سنگريزه برگرفت . در دست امير المؤمنين عليه السلام جوهر شد .
گفت : اين چيست ؟ گفت : نيكوترين جوهر است .
هامش
( 1 ) [ 1 - بالاى صفحه در نسخهء اصل : جواهر شدن سنگريزه در دست امير المؤمنين ]