تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
محتاج غسل بودم ، و در خانه آب طلب كردم نيافتم . حسن را از جايى و حسين را از جايى بفرستادم . دير مىآمدند من به پشت بازافتادم ، آوازها تفى شنيدم در تاريكى خانه كه گفت : يا على برخيز و سطل بستان و غسل كن . پس سطلى ديدم پر از آب ، دستارى بر آن سر نهاده از سندس . سطل برگرفتم و غسل كردم و و دست‌ها به منديل خشك كردم و منديل بر سر سطل نهادم . سطل از زمين برخاست و در هوا برفت : قطره‌اى از آن بر فرق من افتاد ، و خوشى آن در دل خود يافتم . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : بخ ! بخ ! اى پسر ابو طالب ، بامداد آمد و جبرئيل خادم تو بود . اما آب از حوض كوثر بود و اما سطل و منديل از بهشت . جبرئيل مرا چنين خبر داد و اين سه كلمه سه بار بازگفت . روايت كند احمد بن عماره از عبد الجبار از حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه او گفت : با پدر خود على بن ابى طالب عليه السلام به كنار فرات بوديم . پيرهن بركند و به آب فرو شد . موجى بيامد و پيرهن ببرد . امير المؤمنين عليه السلام از آب بيرون آمد ، هاتفى آواز داد : برگير يا امير المؤمنين ، آنچه پيشت با دستار نهاده است . نظر كرد آنجا دستارى نهاده بود ، پيراهنى نوشته بر آنجا نهاده . پيراهن برگرفت و در پوشيد ، رقعه‌اى درافتاد . در آنجا نوشته بود : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، اين هدايت است از خداى عزيز حكيم به على بن ابى طالب ، اين پيراهن هارون بن عمران است : كذلك و اورثناها قوما آخرين . روايت است [ گ 74 ] از حسين بن عبد الرحمن التمار گفت : بازگرديدم از مجلس بعضى از فقهاء به سليمان السادكونى بگذشتم . گفت : از كجا مىآيى ؟ گفتم : از مجلس « 1 » فلان كس . گفت : چه مىگفت ؟ [ گفتم ] بعضى از مناقب امير المؤمنين على عليه السلام . گفت : و اللّه كه ترا خبر دهم از فضيلتى از آن على كه من از قريشى شنيدم كه او روايت كرد از قريشى و او از ديگرى از قريش كه
هامش
( 1 ) بالاى صفحه در نسخه اصل : . . . زلزله بقيع ]