هدايت برگزيدند ، فبعدا للقوم الظالمين [ گ 76 ]
گفت : من خاموش بودم تا او از سخن فارغ شد .
گفتم : اى شيخ ، جملهء اهل بصره على العموم عيب كردى ، و در ميان ايشان مؤمن و كافر و نيكوكار و فاجر و شقى و سعيد بود ، و خداى تعالى نصرت ولى خود و دين خود داد ، به قومى چنان كه مىفرمايد :
« إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ »
؛ كشف كرد از دلها و چشمهاى ايشان تا حق شناختند از باطل ، و محق از مبطل ؛ جهاد كردند از بهر خداى با ولى خدا چنان كه مىبايست كرد .
گفت كه راست گفتى ، در آن روز جماعتى با ما بودند كه صبر كردند و نصرت دادند تو از [ كدام ] قبيلهاى ؟ گفتم : من از بنى عبد القيس .
گفت : مرحبا ، و اهلا ، پدر من فداى تو باد . بس مرا نزد خود بنشاند و رو با من كرد ، گفت : و اللّه كه خبر دهم ترا از چيزى كه چشم ترا بدان روشن شود ، و قوت بصيرت تو باشد و ايمان زيادت بود . پس مرا گفت برخيز ، و دست من گرفت و در خانهء خود برد و اكرام كرد و ضيافتى نيكو كرد . چون از طعام فارغ شديم ، گفت : از امير المؤمنين على عليه السلام شنيدم كه گفت « قيد العلم بالكتابة » يعنى ضبط كنيد علم به نوشتن . آنگه صحيفهاى بيرون آورد از پوست اسپيد ، نوشته بر من خواند . ربيعة بن سالم الهمدانى آن روز كه عمار بن ياسر بكشتند در ابتداء تل صفين ، تلى آنجا بود ، من تكيه بر آن زدم و نظر به مردم مىكردم .
ايشان از جاى خود برخاسته بودند چالش مىكردند و دوران و قوم در حرب بودند ، و بعضى ايستاده بودند تا آسايش يابند ، دگر باره جنگ كنند . شيههء اسبان مىشنيدند ، و آواز و حركات لگامها ، و نيزهها بر هم مىزدند ، و علمها مىجنبانيدند .
لشكر معاويه سر آب گرفته بودند و تشنگى بر لشكر امير المؤمنين عليه السلام كار كرده بود و بر چهارپايان نيز . اسبان گردن دراز كرده بودند ، لگامها به دندان مىخاييدند در موضع خود ، در اضطراب آمده بودند ، يا پس مىآمدند و يا پيش مىرفتند و صهيل مىزدند . و مبارزان نامهاى آبا مىگفتند ، و نسب با قبايل و