تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
و اسب‌ها باز بگردانيده بود كه پاره ابر پديد آمد مانند شتر مرغ كه در ميان مردم مىدود ، و در ميان آسمان و زمين بر آن صفت مىآمد تا سايه بر ما افكند ، و سايه آن قدر بود كه بر لشكر ما افكنده بود . بعد از آن چيزى فرو باريد مانند گردن‌هاى مشك‌ها . من از زير سم اسب خود آب خوردم و من مطهره پر گردم و آب سير خوردم . پس امير المؤمنين عليه السلام بر نشست و با پيش لشكر آمد ، و در ميان لشكر رفت ، و آن ابر چنان كه آمده بود بازرفت و من نيز بازگرديدم . روايت كند عاصم بن شريك از ابو البحترى ، از صادق ، از پدرش ، از جدش كه گفتم ، امير المؤمنين صلوات اللّه عليهم به در خانهء فاطمه آمد آواز داد كه فضه ، آب باره بيار تا وضو كنم . كس جواب نداد ، بازگرديد و تا در خانه فاطمه صلوات اللّه و سلامه عليها آمد . هاتفى آواز داد ، گفت : يا ابا الحسن ، آب برگير و وضو ساز . امير المؤمنين ابريقى ديد از زر پر آب ، بر يمين او نهاده بود . وضو كرد از آن و باز جاى خود نهاد و برفت . چون نظر رسول صلى اللّه عليه و آله بر وى افتاد گفت : يا على ، اين چه آب است كه مانند مرواريد از تو فرو مىچكد ؟ گفت : مادر و پدر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، به در خانهء فاطمه رفتم آواز به فضه كردم تا آب آورد و وضو سازم هيچ كس جواب نداد ، بازگرديدم . هاتفى آواز داد ، گفت : يا على آب برگير و وضو كن ؛ نظر كردم ابريقى ديدم از زر ، پر از آب . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : مىدانى كه هاتف كه بود ؟ گفتم : خدا داند . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : هاتف حبيب من بود جبرئيل ، و ابريق از بهشت بود و آب ، ثلثى از مشرق بود و ثلثى از مغرب و ثلثى از بهشت . جبرئيل عليه السلام فرو آمد ، گفت : يا رسول اللّه ، خداى جل جلاله ترا سلام مىرساند ، و مىفرمايد كه على را سلام برسان و بگو كه فضه حايض بود . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : اليه يرد السلام و اليه يعود طيب الكلام . « 1 »
هامش
( 1 ) اصل : الطيب الكلام