تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
گفت : اگر ما دنيا مىخواستمانى ، بودى ، اما دنيا نمىخواهيم . پس آن را بينداخت و دگرباره سنگ‌ريزه شد چنان كه بود . حسن عنزى گويد ، امير المؤمنين عليه السلام در خانهء خود رفت يعنى در كوفه ، در حديثى دراز ، گويد ، بعد از آن بيرون آمد ، خلقى از دنبالهء وى مىرفتند تا به گور « 1 » رسيد و من در آن وقت كودك بودم نزديك بلوغ بود در گورستان فرو آمد و خلق گردوى درآمده بودند ، به تازيانه خطى بكشيد از آنجا دينارى بيرون آمد و دوم و سوم ، و آن سه دينار در دست بگردانيد ، و به مردم نمود ، پس با جاى خود نهاد ، و انگشت ابهام بدان فرونهاد تا فروشد . گفت : پس از من با نيكوكارى ترا بردارند يا بدكردارى . پس بر استر نشست از آن رسول صلى اللّه عليه و آله و برفت تا منزل [ گ 75 ] خود شد . ما كلنگ بر گرفتيم و بدان موضع رفتيم و ميكنديم تا به زه رسيديم و هيچ نديديم . حسن گفت : اين حال امير المؤمنين عليه السلام مىشنيده ، گفت ، اما من نگويم كه كنوز روانه شود از بهر كسى الا آنك مثل امير المؤمنين باشد . روايت كند ابراهيم بن محمد الاشعرى كه امير المؤمنين عليه السلام خواست كه مالى به بصره فرستد يكى را از اصحاب امير المؤمنين معلوم شد ، در اندرون خود گفت : پيش وى روم گويم . مرا با اين مال بفرست تا من به بصره رسانم . چون مال به من تسليم كند راه مكرجه برگيرم و مال ببرم و از بهر خود ضبط كنم نزد امير المؤمنين عليه السلام رفت و گفت شنيدم كه مىخواهى كه مالى چند به بصره فرستى ؟ گفت : بلى گفت : به من ده تا ببرم و آنچه به ديگرى خواهى داد تا برساند به من ده تو صحت من ميدانى . امير المؤمنين گفت : تو ، راه مكر جه گير . روايت كند از ابو مهاجر زيد بن رواحة العبدى كه او گفت : در كوفه رفتم
هامش
( 1 ) [ به گورى . ظ ]
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 533 | محمد بن حسين رازي