عبد الملك بر منبر دشنام امير المؤمنين عليه السلام مىداد . به ابن صفوان گفت « 1 » برخيز ، برخاست ، بر پايه منبر رفت . روى به قبله كرد ، گفت : خدايا هر كه دشنام على مىدهد كينه ازو مىطلبد ، يا خون ازو مىخواهد من ، من سب او نمىكنم الا از براى تو ، و صاحب قبر يعنى رسول [ گ 73 ] او را امين مىداشت و مىدانست كه او خائن است .
مردى در مسجد بود خواب برو غلبه كرد چنان كه ديد كه گور از هم بازرفت و كفى از آنجا بيرون آمد و يكى مىگفت : اگر دروغ گفتى لعنت خدا بر تو باد و خدا ترا كور كناد . جمحى از منبر فرو آمد ، به سر در كن خانه نشسته بود ، گفت :
برخيز ، برخاست .
گفت بده تا تكيه برش زنم ، پسر او را با خانه مىبرد . چون از مسجد بيرون آمد تا به خانه رود از پسر پرسيد كه بلائى به مردم رسيد يا ظلمى پيدا شده است ؟ پسر گفت : از بهر چه اين تفحص مىكنى ؟ گفت : من هيچ نمىبينم . پسر گفت : اين جزاى آن دليرى تو است كه با خداى تعالى كردى ، بر منبر رسول دروغ گفتى پس كور شد و هيچ نمىديد تا به دوزخش بردند .
روايت است از انس بن مالك رضى اللّه عنه كه او گفت : من و أبو بكر و عمر نزد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بوديم در شبى تاريك به غايت . رسول صلى اللّه عليه گفت : به در خانه على رويد . ما به در خانه على رفتيم . ابو بكر آهسته تنحنحى كرد . امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه بيرون آمد ، ازارى پشمين در ميان بسته ، يكى مثل آن در دوش بسته ، شمشير نبى صلى اللّه عليه و آله در دست ، ما را گفت : چيزى حادث شده است ؟ گفتم : نزد رسول بوديم ، فرمود كه به در خانه على رويد و او بر اثر ما مىآمد . در حال رسول برسيد .
گفت : يا على ، على گفت : لبيك يا رسول اللّه ، گفت : اصحاب مرا رسول خير بدانچه دوش به تو رسد . على گفت : يا رسول من شرم دارم . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : خداى جلت عظمته از حق شرم ندارد . على گفت : يا رسول اللّه دوش
هامش
( 1 ) در اصل : يا بن صفوان را گفت