تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
پس شصت درازگوش از بيابان بيامدند با بارهايى كه هيچ كدام از آن تغيير و تبديل نكرده بودند . آن را با جهود داد . چون در كوفه رفت جهود گفت : نام ابن عم تو در توريت چيست و نام تو و نام پسران تو در توريت چيست ؟ امير المؤمنين گفت : طلب راه راست مىكنى يا به تعنت مىپرسى ؟ در توريت نام محمد : طاب طاب و نام من ، ايليا ، و نام پسران من ها در بصر سقيفى . جهود گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه ، و اشهد ان محمدا رسول اللّه » بدرستى كه تو وصى محمدى و آنچه محمد آورد و تو به خلق مىرسانى حق است . عمان خضرمى روايت كند از راوان ، گفت : شخصى بيامد سخنى گفت امير المؤمنين گفت : دروغ مىگويى . گفت : راست مىگويم . امير المؤمنين عليه السلام گفت : دعا كنم بر تو اگر دروغ گويى كور شوى . گفت : دعا كن . امير المؤمنين دعا كرد هم در آن موضع كور شد . عباس بن عبد اللّه اسدى گويد : از امير المؤمنين عليه السلام شنيدم در حبه كه مىگفت : انا عبد اللّه و اخوه رسول اللّه ، من بنده خدايم و برادر رسول خدايم ، هر كه بعد از من بگويد اين دروغ گويد مردى از بنى غطفان حاضر بود برخاست ، گفت : من مىگويم كه من بندهء خدايم و برادر رسول خدا ، چنان كه اين دروغ زن مىگويد . در حال حياتش بگرفت و به دوزخ رفت . روايت كند ابو جعفر محمد بن عمر الجرجانى ، از ابن بواب ، از حسن بن زيد ، از پدرش از ابن ابى سلمى پسر عاضيه . گفت : مرا طلب كردند تا دشنام على عليه السلام دهم ، بگريختم . محمد بن صفوان از فرزندان ابى خلف الجمحى كس فرستاد و استر خواست به عاريت . گفتم : اگر من استر به عاريت به تو دهم چنان باشم كه آنچه سب امير المؤمنين مىكند . گفت : پياده برفت چهار ميل . چون به مدينه رسيد خالد ، عامل هشام بن