رسول گفت : بنشين . بار سيوم دست در دست من نهاد و من بدان ميراث گرفتم از ابن عم من دون از ابن عباس .
رد بن ايماطى روايت كند از جعفر الصادق ، از پدرش زين العابدين عليهم - السلام كه گفت :
امير المؤمنين صلوات اللّه عليهم در كوفه بود ، بعد از روزى چند مىگذشت جهودى ديد دستها بر سر نهاده مىگفت : اى مسلمان ، به حكم جاهليت حكم مىكنيد ، و بدان مرا مىگيريد ، و طريق را نگاه نمىداريد .
امير المؤمنين عليه السلام او را بخواند بيامد و پيش امير المؤمنين بايستاد [ گ 72 ] گفت : حال تو چيست اى يهودى ؟
گفت مردى بازرگانم از ساباط مداين بيرون آمدم ، با من شصت سر درازگوش گوش بود . چون به فلان موضع رسيديم آنچه با من بود ببردند نمىدانم كجا شد ؟
امير المؤمنين گفت : حال تو ضايع نشود ، قنبر را فرمود تا اسب زين كرد . چون برنشست به قنبر و اصبغ بن نباته گفت : دست يهودى گيريد و در پيش من مىرويد . ايشان در پيش امير المؤمنين مىرفتند تا بدان موضع رسيدند كه مال وى برده بودند .
جهود گفت : مال من آنجا بردند .
امير المؤمنين به سر تازيانه خطى بركشيد . ايشان را گفت : در ميان خط بنشينيد و از آنجا بيرون مىآئيد كه جن شما را بربايد . پس اسب را برانگيخت و در آن صحرا برفت .
پس گفت : و اللّه اى جن از فرزندان حارث بن السيد ، و اين نام ابليس است اگر درازگوشان اين يهودى بازندهيد عهدى كه ميان ما و شما است بشكنم و شما را به شمشير مىزنم تا آن وقت كه بفرمان خداى تعالى آييد . گفت آواز لگامها و شيههء اسبان شنيدم و بانگ مىكردند كه مطيع امير خدا و رسول خدا و وصى رسوليم .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 528
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٢٨