امير المؤمنين گفت : مرا نيز در ميان مفاخرت خود آوريد .
گفتند : با تو نيز فخر مىآوريم .
امير المؤمنين گفت : من از شما شريفترم ، من پيش از همه كس ايمان آوردم و هجرت كردم و جهاد كردم . هر سه نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمدند ، پيش رسول به زانو درآمدند هر يك بدانچه فخر مىآوردند با رسول بگفتند .
رسول هيچ نگفت و ايشان بازگرديدند . جبرئيل آمد و آيت آورد :
« أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ . .
تا آخر آيه ، رسول صلى اللّه عليه بر ايشان خواند .
روايت كند اسماعيل بن محمد الانبارى الكاتب از محمد بن مسلم بن جرير - الطبرى از زكريا بن يحيى ، از عفان بن مسلم ، از ابو عوانه ، از عثمان بن مغيرة از صادق ، از ربيعة بن تاجر كه او گفت : مردى نزد امير المؤمنين آمد و گفت :
چرا تو از رسول ميراث گيرى و عمش از وى ميراث نگيرد ؟ گفت بشنو ، قوم نظر به على مىكردند و گوشها فرا داشته تا بشنوند .
على گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله بنى عبد المطلب جمع كرد ، در ميان ايشان مرد [ ى ] « 1 » بود كه جذعه بخوردى و ظرفى بزرگ آب با شير بياميختى و بياشاميدى . مدى طعام ساختم از بهر ايشان . طعام بخوردند تا سير شدند ( همه ، و ظرفى شير بود همه از آن سير شدند ) « 2 » طعام و شراب به حال خود باقى مانده بود ، گويى همه از آن هيچ نخورده بودند .
بعد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم گفت : اى بنى عبد المطلب ، مرا به شما فرستادند و به خلايق عام ، و مىبينى از اين امت كه با من بيعت كنند از شما ، بدان كه صاحب و برادر و وزير من باشد . هيچ كس برنخاست من برخاستم ، و من به سال از همه كوچكتر بودم .
رسول گفت : بنشين . پس سه بار اين سخن بگفت ، و هر بار من برخاستم
هامش
( 1 ) در اصل : مرد ( با كسرهء بدل از ياء )
( 2 ) بين الهلالين در هامش است و علامت ، صح ، دارد .