به خانهء ام سلمه رفتم ؛ گفت ، برادرت گفت : مشك كوچك پر كن و پيش من آور ميان هر دو كوه . من مشك برگرفتم و شمشير تو در برافكندم چون ميان كوهها رسيدم شيخى شبان را ديدم ، گفتم : اى پير ، رسول خداى را ديدى ؟ گفت ، رسول كيست ؟ گفتم : محمد بن عبد اللّه .
گفت : من خداى را هيچ رسول نمىدانم . سنگى بر سرش زدم ، چنان كه سرش چو سنگ خرد كنم . فرياد برداشت شعب پر از سوار و پياده شد به يك بار بر من حمله كردند . شمشير بركشيدم ، و خلقى بسيار از ايشان بكشتم ، باقى به به هزيمت برفتند . فراپيش آمدم زنى ديدم سياهتر از شب تاريك ، نيشهاى وى مثل نخلها ، چون مرا ديد دستها بر زمين زد به صفتى كه غبار از زمين برخاست عظيم و از آن هفت عفريت پديد آمدند به يك بار حمله بر من آوردند . بار ديگر حمله بردم ديگرى را به دونيم كردم آن ديگر بهزيمت رفتند زن موى خود مىكند و مىگفت : وا ويلاه ، پشتم بشكست . پس حمله كرد بر من ، ضربتى بزدم ، او را به دونيم كردم . شعب پرآتش و دود شد . من در نماز ايستادم تا آن وقت كه آتش و دود ساكن شد به خدمت تو آمدم .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : آن پير شبان را شناختى يا ابا الحسن ، گفتم :
نه يا رسول اللّه ، گفت : ابليس ملعون بود ، چنان كه خداى تعالى مىفرمايد :
« وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ
« 1 »
»
آن ملعون خيل و رجل را بر تو جمع كرد . سودش نداشت ، و آن زن كه كشتى يغوث بود ، آنكه اهل جاهليت نماز كردى و طواف خانه و بدان باران خاستى به درستى كه ملائكهء هفت آسمانها و كروبيان عجب ماندند و اهل بهشت بخنديدند و گفتند ، « سبحان من لا سبحان الا سبحانه » نعمتى با ما كردى امروز كه مثل آن نعمت با ما نكردى آن ، از آن وقت باز كه ما در بهشت آمديم ، و بهشت عدن .
گفت : مرا اين شرف بس كه من جاى و مسكن على باشم . پس دست بر دوش
هامش
( 1 ) قرآن : س 17 آيه 64