خبر دادن امير المؤمنين صلوات اللّه عليه و آله از غايبات .
ابن عباس رضى اللّه عنه گويد : چون امير المؤمنين عليه السلام به بصره مىرفت گفتم لشكر تو اندك است ، اگر جائى صبر كنى تا لشكر به تو رسد . گفت فردا از اين راه سه جوق لشكر از كوفه برسند ، هر جوقى پنج هزار و سيصد و شصت و پنج مرد .
گفتم : انديشه فرما . هيچ جواب مرا نداد ؛ اين عظيمتر ، روز ديگر چون نماز صبح بكردم غلام را گفتم : اسب زين كن . برنشستم ، و از جانب كوفه مىرفتيم ، ناگاه غبارى برخاست . قصد آن كردم . چون نزديك رسيدم ، بانگ بر من زدند كه كيستى .
گفتم : ابن عباس . خاموش شدند .
گفتم : اين علم كيست ؟ گفتند : علم فلان كس .
گفتم : شما چنديد ؟ گفتند : به نزد جسر بشمرديم پنج هزار و سيصد و شصت و پنج مرد .
گفت : ايشان برفتند ، پس غبارى ديدم بلند شد ، قصد آن كردم . چون نزديك رسيدند بانگ برداشتند كه تو كيستى ؟ گفتم : ابن عباس . خاموش شدند .
گفتم : اين علم كيست ؟ گفتند : از آن فلان كس از بنى ربيعهاند .
گفتم : رئيس ايشان كيست ؟ گفت : زيد بن صوحان العبدى . [ گ 63 ] گفتم : عدد شما چنداند ؟ گفتند : به نزد جسر عرض دادند پنج هزار و ششصد و شصت و پنج ، برفتند . دگر غبارى ديدم كه ظاهر شد . نزديك آن رفتم .
گفتند : تو كيستى ؟ گفتم ابن عباس . خاموش شدند . گفتم : علم كيست ؟
گفتند : علم فلان كس ، و رئيس ايشان مالك بن اشتر . گفتم : عدد ايشان چند است ؟ گفتند : به نزد جسر عرض دادند پنج هزار و ششصد و شصت و پنج .
ابن عباس گويد : به لشكرگاه آمدم ، امير المؤمنين عليه السلام پرسيد كه از كجا مىآيى ؟ او را خبر دادم .
گفتم : من چون سخن تو بشنودم ديگر غمناك شدم ، گفتم مبادا كه در عدد
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 511
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥١١