گفتند : نسب خود بگوى او را خير گفتند و بازگردانيدند ، كه تو نه صاحب مايى .
پس امير المؤمنين عليه السلام برخاست سلام كرد .
گفتند : و عليك السلام . گفتند كه نسب خود بگوى ، نيك بر بالاى رو .
امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه نسب خود بگفت : آن خار و خاشاك از هم جدا شدند ، و راهى پاك در آنجا پديد آمد ، و او را برگرفتند و بر تختى نشاندند در ميان آن خار . شيخ ثانى با شيخ اول گفت : ما را از كار او كفايت كردند يعنى او را كشتند و ما را ازو فارغ گردانيدند . امير المؤمنين قرآن بر ايشان خواند پس از آنجا بيرون آمد پيش رسول صلى اللّه عليه و آله ، گفتند رسول فرمود : نه شما را گفتم ، بايد كه دو كس بهم جمع نشويد ، و آنچه بشنويد با يكديگر نگوييد ، و از آن هيچ يار خود آگاه نكنيد تا نزد من رسيد ! شيخ گفتند : يا رسول اللّه ، از بهر على ترسيديم و از كرامتى كه خداى تعالى به امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه كرده بود و قدرتى داده كه هيچ كس را از خلايق مثل آن ندارد ، الا نبى مرسل صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين .
مفضل روايت كند از صادق عليه السلام كه گفت : مالك اشتر رضى اللّه عنه گفت : نفس من مرا گفت : قوت تو بيشتر يا از آن امير المؤمنين ؟ چون در اندرون من بگرديد امير المؤمنين دلدل را برانگيخت تا نزد ذى الكلاع حميرى رسيد .
او را از زمين برگرفت و بر هوا انداخت . چون فرو آمد به شمشير دونيم كرد .
مرا يا مالك ، من يا تو ؟ گفتم : يا امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه بر تو تو باد .
و عبد الله بن احمد بن حنبل روايت كند از شيوخ خود ، از جابر بن عبد اللّه انصارى كه رسول صلى اللّه عليه و آله رايت به على داد روز خيبر و برو دعا كرد .
مىرفت و قوم مىگفتند : آهسته رويا امير المؤمنين ، چون به در حصار رسيد .
دست كرد و در بكشيد و بر زمين انداخت . پس هفتاد مرد شجاع حاضر شدند و
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 508
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٠٨