و از موضع به موضع و منزل به منزل مىگردانيد .
آن شخص نامه آورد و پيش عايشه انداخت و توقف نكرد تا پيغام گزارد .
در حال بازگرديد و پيش امير المؤمنين آمد .
عبد اللّه عباس رضى اللّه عنه گويد : چون به ذى قار « 1 » فرو آمد بر امير المؤمنين عليه السلام ، عهد و ميثاق از آن قوم مىخواست ، گفت : فردا از كوفه هزار مرد برسند نه كم و نه پيش .
من پرسيدم كه قوم از آن زيادت باشند يا نقصان ، و كار بر ما تباه شود .
روز ديگر چون اول ايشان رسيد مىشمردم تا نهصد و نود و نه بيامدند ، من بعد از آن ، كسى ديگر نمىآمد ، گفتم : انا للّه و انا اليه راجعون .
چه چيز او را برين سخن داشت اگر نه گفته بودى ، درين فكر و انديشه بودم كه مردى مىآمد . چون نزديك شد ديدم كه قباى صوف پوشيده بود و شمشير و اسپر و آلات حرب با وى بود . پيش امير المؤمنين عليه السلام آمد ، گفت :
دست بيار تا بر تو بيعت كنم .
گفت : چه بيعت مىكنى با من ؟
گفت : به سمع و طاعت و حرب كردن پيش تو تا آن وقت كه هلاك شوم تا خداى ترا فتح و ظفر دهد .
امير المؤمنين عليه السلام گفت : اللّه اكبر ، خبر داد مرا حبيبم رسول صلى اللّه عليه و آله كه من مردى را دريابم از امت وى ، نامش اويس قرنى او از گروه خدا و گروه رسول خدا باشد و بر شهادت ميرد . و به عدد ربيعه و مضر به شفاعت وى در بهشت روند .
ابن عباس گفت : من از آن غم و انديشه فارغ شدم .
سويد بن علقمه گفت : مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد ، گفت :
هامش
( 1 ) در اصل : بذيقان