صلى اللّه عليه و آله نشسته ، كنانه « 1 » رسول در آويخته ، به كمان رسول ميل كرده ، اصحابش از پس او صف زده ، چنان كه مرغان زنند . مرد نزديك امير المؤمنين آمد ، او را يافت بر دلدل . نامه به دو داد . مهر برگرفت و بخواند .
گفت : به خداى كه اين نباشد ، پاى بگردانيد ، و فرو آمد . اصحاب گردوى درآمدند . پس بدان شخص گفت : چيزى از تو پرسم ؟ گفت : بپرس .
گفت : راست گويى ؟ گفت : بلى .
گفت : سوگند مىدهم ترا به خدا ، نه عايشه گفت كسى طلب كنند كه سختتر دشمن على باشد ، ترا پيش وى بردند ، گفت ، عداوت اين مرد تا چه غايت باشد تو گفتى ، بسيار وقتها تمنا كردهام كه او و اصحابش در ميان اندرون من باشند و شمشير بر ميان من زنند چنان كه سبق برد بر خون ؟ - گفت : بلى .
گفت : سوگند دهم ترا به خدا ، نه گفت ترا اين نامه به دو رسان ، اگر راكب باشد وى و اگر فرو آمده باشد ، اما چون تو به دو رسى او را بينى بر اشتر رسول ميل بر كمان رسول كرده ، كنانهء رسول از قربوس فرو آويخته ، اصحابش از پس وى صف زده ؟ - گفت : بلى .
پس گفت : [ گ 64 ] سوگند مىدهم ترا به خدا ، نه گفت : اگر طعامى بر تو عرضه كنند مخور كه در آن سحر كرده باشند ؟ گفت : بلى .
گفت : از من پيغامى به وى رسانى ؟ گفت : بلى ، به خدا كه من پيش تو آمدم و در روى زمين كس را از تو دشمنتر نمىداشتم ، و اين ساعت كس از تو دوستر ندارم .
گفت : نامه به وى رسان ، و بگو نه فرمان خداى تعالى بردى ، نه از آن رسول كه ترا فرمود كه در خانه بنشين . از خانه بيرون آمدى ، در ميان لشكر آمدى ، و با ايشان تردد مىكنى و زبير و طلحه را بگوى : انصاف نداديد خداى را عز و جل و رسول را كه زنان خود در خانه بگذاشتيد و زن رسول بيرون آورديد
هامش
( 1 ) كنانه بكسر كاف يعنى تيردان . م