لشكر نقصانى باشد ، از آنچه تو گفتى رفته بودم به تفحص ، چنان بود كه تو فرمودى .
گفت : فردا برين قوم ظفر يابم . ان شاء اللّه ، و مالشان قسمت كنيم ، هر يك را پانصد درهم برسد .
گفت : روز ديگر بامداد ، گفت : هيچ حركت مكنيد تا ايشان ابتدا كنند ابتدا كردند . تيرها به لشكر امير المؤمنين عليه السلام انداختند ، پيش او آمدند تا حرب كنند .
گفت : از شما عجبتر نديدم . ملائكه هنوز فرو نيامدهاند ، شما مرا مىفرماييد كه حرب كنم پس چون زوال بود درع رسول صلى اللّه عليه و آله در پوشيد و جنگ كرد . در حال قوم به هزيمت رفتند . امير المؤمنين حارثان را فرمود كه مال قسمت كنند ميان مردم . قسمت كردند . هر مردى را پانصد درم برسيد .
خازن گفت : چه مانده است ؟ گفت : هر مردى را پانصد درهم رسيد .
دو هزار ديگر فاضل است .
گفت : من و حسن و حسين و محمد هر يك پانصد درهم نهادى ؟ گفت :
نه . گفت : آن دو هزار درم نصيب ماست ، هيچ زيادت و فاضل نيست
على بن النعمان و محمد بن شبان روايت كنند كه صادق عليه السلام گفت :
عايشه به قوم خود گفت ، طلب كنيد شخصى كه دشمن على بود به غايت ، تا من او را پيش وى فرستم . يكى را طلب كردند چون پيش عايشه آمد سر برداشت و گفت : تو اين مرد را تا چه حد دشمن مىدارى گفت : بسيار تمنا مىكنم كه او و اصحابش در اندرون من بودندى . شمشير بر ميان من زدندى ، و شمشير سابق بوذى بر خون . يعنى شمشير چنان تيز كه چون بريد ، بعد از لحظهاى خون ظاهر شدى .
عايشه گفت : تو مرد وى باشى ، اين نامه من به دو بر ، كه بر اشتر رسول
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 512
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥١٢