تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
از برف ، صافىتر از ياقوت ، از آن بخورديم . پس سنگ بر سر چشمه نهاد و خاك به آنجا كرديم و كوچ كرديم . چون پاره‌اى راه برفتيم ، گفت ، كه از شما موضع آن چشمه داند ؟ گفتيم : جمله دانيم يا امير المؤمنين ، بازگرديديم چندان‌كه طلب كرديم نيافتيم . و ظن ما آن بود كه امير المؤمنين نشسته است . نظر كرديم در آن بيابان صومعه‌اى بود ، راهبى در آنجا ، نزديك وى رفتيم . راهبى ديديم ابروها به روى افتيده از پيرى ، گفتيم : اى راهب ، نزد تو آبى هست كه به صاحب ما دهى گفت : نزد من آبى هست آن را دو رواست كه نوش مىكنم . گفتيم اگر تو از آن آب بخورى كه صاحب ما به خورد ما داد ، و ديگر ما را خبر داده بود . گفت : مرا پيش صاحب شما بريد . او را با خود ببرديم . چون نظر امير المؤمنين بر وى افتاد گفت : شمعون راهب تويى ؟ گفت : بلى . شمعون نامى است كه مادر بر من نهاد ، كس ندانست الا خداى تعالى . تم ايل ، تو چگونه بدانستى كه مرا اين نام است ؟ تمام كن از بهر من تا من تمام كنم از بهر تو . امير المؤمنين عليه السلام گفت : چه مىخواهى يا شمعون ؟ گفت : نام آن چشمه كه از آن آب خوردى . گفت : نام آن را خوما ، و آن از بهشت است و سيصد و سيزده وصى آب از آنجا خورده‌اند ، و من آخر اوصياام از آنجا آب خوردم . راهب گفت : در جملهء كتب انجيل همچنين يافتم ، و من گواهى دهم كه خدا يكى است و محمد رسول اوست و تو وصى محمدى . پس كوچ كرد ، راهب در پيش امير المؤمنين مىرفت تا به صفين رسيد و به عابدين فرود آمد . چون جنك آغاز كردند اول كسى كه از لشكر امير المؤمنين عليه السلام كشته شد راهب بود . امير المؤمنين فرود آمد و اشك از ديده مىباريد و مىگفت : المرء مع من احب . مرد در قيامت با آن كس باشد كى او را دوست دارد . راهب با ما باشد روز قيامت ، رفيق من باشد در بهشت .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 510 | محمد بن حسين رازي