آمدند و ترا سلام كردند . و بار دوم ميكائيل بود با هزار ملك و ترا سلام كردند و بار سوم اسرافيل بود با هزار ملك و ترا سلام كردند و سه مناقب . آنگه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل به او سلام كردند . آزمايش و شجاعت و دليرى وى مىكردند و آب مىريختند تا او به آن تاريكى در چاه مىرفت و مشگ پر مىكرد . و اين قصه سفيان ثورى به اسانيد رسانيده و ياد كرده است . و شاعرى درين معنى قصيده دراز گفته است و آنچه مقصود است اينجا ياد نمىكنيم .
روايت كند احمد بن عمران بن ابى ليلى انصارى ، از هاشم ابو عبد اللّه البكيلى ازرقى ، از پسر انيسه از قيس بن مسلم ، از عبد اللّه بن ابى ليلى كه او گفت :
جن نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمدند ، گفتند : يا رسول اللّه ، كسى با ما بفرستيد كه قرآن به ما آموزد . رسول صلى اللّه عليه و آله امير المؤمنين را فرمود تا برود . ابو بكر و عثمان و ابو ذر غفارى با وى بروند . و گفت بايد كه از شما دو كس بهم جمع نشويد كه زيان دارد ، و آنچه بشنويد با يكديگر نگوييد تا آن وقت كه پيش من رسيد .
گفت : چون به وادى صبره رسيدند از خاك خاشاك در آنجا نمىتوانست رفتن تا حدى كه گنجشك در آنجا نمىتوانست پريدن . ابو بكر رفت و سلام كرد جواب ندادند . گفتند : نسب تو بگو كه تو كيستى ، در نسب نيك بر بالا رو .
ابو بكر نسب خود بگفت . او را سخن سخت گفتند . چنان كه از آن برنجيد .
گفتند : بازگرد كه تو نه صاحب مايى . عمر سلام كرد . جواب سلام بازندادند . گفتند : نسب خود بگوى كه از كدام قبيلهاى ؟ عمر قبيلهء خود ياد كرد .
او را سخن زيادت از آن ابو بكر گفتند و بازگردانيدند ، كه تو نه صاحب مايى .
پس عثمان برخاست و سلام كرد جواب ندادند .
گفتند : نسب خود ياد كن تا از كدام قبيلهاى عثمان نسب خود به شمرد ، [ گ 61 ] بيش از آنكه هر دو رنجانيده بودند او را رنجانيدند ، گفتند كه تو نه صاحب مايى ، بازگرد . ابو ذر برخاست و سلام كرد و او را جواب ندادند .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 507
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٠٧