وضو ندارم . به قوم گفت : خواستم كه نماز كنم از شرم مردم ، گويد اين حياء الفت است ؛ دوم حياء وقار است و ستر . چنان كه روايت است از عمر كه گفت من در خانهء تاريك غسل مىكنم ، پشت فرا مىدارم از حياء از خداى تعالى ، گويد اين حياء وقارست و ستر . اى عجبا ، ازين شخص كه امثال اين گويد در حق امام خود كه از شرم خواست كه در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم نماز كند بىوضو و امام جماعت و خليفه باشد . دگر آنكه گويد : عمر گفت :
در خانه تاريك غسل مىكند از حياء خداى تعالى [ گ 60 ] پشت دو تا مىكنم و گويد كه اين حياء ستر است . يعنى عمر را اعتقاد آن بود كه پشت دو تا كند از خداى تعالى پوشيده ماند . مگر عمر به فضايل چنين كه كرامى در حق او مىگويد راضى نشود .
روايت كردهاند كه امير المؤمنين [ را ] عليه السلام در شب بدر سه هزار فضيلت حاصل شد و سه مناقب ، رسول صلى اللّه عليه و آله با سيصد و سيزده صحابه در بدر فرو آمد ، و كفار قريش نيز فرو آمدند كه روز ديگر مصاف كنند . شب درآمد .
رسول صلى اللّه عليه و آله نشسته بود و آب نيافت .
گفت : از شما كه مىرود كه آب بياورد . دو بار بگفت هيچ كس جواب نداد . سيوم بار بگفت . امير المؤمنين صلوات اللّه عليه جواب داد . مشگ برگرفت و به سر چاه رفت . در شب تاريك در اندرون چاه مىبايست رفت ، و آن چاهى بود كه به روز روشن هر كه در آن چاه رفتى ترسيدى . در آن قليب « 1 » رفت و مشگ پر كرد و بر بالا آمد . بادى سخت بيامد و آب بريخت . و امير المؤمنين دگر بار در اندرون رفت و مشگ پر كرد و بالا آمد . دگر بار آب بريخت . همچنين تا سه بار مىرفت و مشگ را پر مىكرد ، مىآمد و آب مىريخت تا چهار بار ، باد نيامد . و امير المؤمنين عليه السلام آب نزد رسول صلى اللّه عليه و آله برد و قصه با رسول بگفت رسول عليه السلام فرمود كه بار اول جبرئيل بود با هزار ملك
هامش
( 1 ) قليب : چاه