و در زمان رسول صلى اللّه عليه و آله يك بار ديگر آفتاب از بهر او بازآمد . جماعتى گويند از روايت باقر عليه السلام كه رسول صلى اللّه عليه و آله در خواب بود و سر رسول بر كنار امير المؤمنين [ عليه السلام ] بود و او نماز پسين نكرده بود .
پس رسول صلى اللّه عليه و آله بيدار شد ، گفت : نماز پسين گزاردهاى گفت : نه ، يا رسول اللّه .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : بار خدايا على در طاعت رسول تو بود ، آفتاب بازفرست تا او نماز كند . آفتاب تا وقت پسين آمد تا او نماز كرد .
عبد اللّه بن مسعود روايت كند ، گويد : پيش رسول صلى اللّه عليه و آله بودم .
امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه بيامد ، گفت : يا ابا الحسن مىخواهى كه كرامت تو نزد بار خداى تعالى به تو نمايم .
گفت : بلى ، مادر و پدر من فداى تو باد يا رسول اللّه .
رسول گفت : فرداى بامداد با من پيش آفتاب آى با من كه آفتاب با تو سخن گويد به فرمان خداى تعالى .
گفت : قريش و انصار درهم افتادند ، بعضى [ گ 59 ] در اضطراب آمدند از حسد .
روز ديگر رسول صلى اللّه عليه و آله چون نماز صبح بكردند دست على گرفت و با خود مىبرد . پس ساعتى بنشستند ، انتظار طلوع مىكردند . چون آفتاب برآمد رسول به امير المؤمنين گفت : برخيز و با آفتاب سخن گوى كه او مأمور است ، و با تو سخن گويد .
على برخاست ، گفت : السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته ، اى آفريدهء خداى تعالى ! سامع و مطيع وى ، آفتاب آواز داد : و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته ، اى بهترين اوصياء ، به تو دادند در دنيا و آخرت چيزهايى كه گوشها آن نشنيده بود و چشمها نديدند .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 504
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٠٤