بر آنكه او ساحر نبوده است اما شقاوت و ضلالت نمىگذارد كه استعمال و عقل و انديشه كنند در دلايل تا راه راست يابند ، لا جرم ابدا در دوزخ باشند و از آن نجات نيابند .
اما قصه امير المؤمنين عليه السلام با آفتاب و بازآمدنش :
روايت مىكند دواد بن كثير الرقى از جويرية بن مسهر كه گفت : چون از از قتال اهل نهروان بازگشتيم ، به بابل گذر كرديم .
امير المؤمنين على عليه السلام گفت : اين زمين را دو بار عذاب كردهاند و صد هزار و دويست آدمى درين موضع هلاك شدهاند ، هر كه خواهد از شما نماز پسين بكنند .
جويريه گفت : با خود گفتم ، و اللّه كه امروز مقلد على شوم در دين و امانت ؛ مىرفتيم تا آفتاب فرو شد و ما از زمين بابل بيرون رفتيم ، وقت نماز خفتن درآمد . چون از زمين بابل بگذشتيم امير المؤمنين عليه السلام از اشتر فرود آمد . پس خاك از حوافر اشتر بيفشاند . پس گفت با جويريه ، خاك از سم اسب بيفشان .
چنان كردم كه فرموده بود . آنگه مرا فرمود كه بانگ نماز گوى از بهر پسين ، با خود گفتم مادر به مرگ جويريه نشيناد ، روز رفت و بعضى از شب . پس بانگ گفتم از بهر نماز پسين ، چون فارغ شدم آوازى شنيدم مثل آواز بكره ، چون چيزها كه بدان بركشتند . پس آفتاب ديدم كه برآمد بجاى پسين بايستاد ، و روز روشن شد . امير المؤمنين نماز كرد . چون فارغ شد ، گفت : بانگ گوى از بهر نماز شام .
من بانگ گفتم ، آفتاب ديدم كه بازگرديد . به شتاب فرو رفت . چون از نماز شام فارغ شد ، گفت : يا جويريه ، بانگ گوى از بهر خفتن . بانگ گفتم .
چون از نماز فارغ شديم ، گفتم : تو وصى محمدى بخداى كعبه كه هر كه خلاف تو كرد گمراه و هلاك شد .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 503
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٠٣