تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
مىشمردى . پس برفت . جويريه گفت : راست گفتى ، و اللّه كه چنين بود . امير المؤمنين عليه السلام گفت : آن شير گفت : وصى محمد را از من سلام برسان پنج بار . روايت كند از موسى بن محمد العابد ، گفت : كودك بودم و پدر مرا بر دوش نهاد و به گور امير المؤمنين عليه السلام برد . چون در راه مىرفتيم چيزى ديدم كه در راهى مىرفت . گفتم اين خر است ؟ گفت : بلى . گفت : اى پدر ، او به بالا مىرود . گفت : ما مىرفتيم و او مىرفت . ما پيش ازو به تربت امير المؤمنين رسيديم . پس ديدم كه از نزد قبر بازگرديد و بر بالا رفت ، شب در تربت امير المؤمنين به ما درآمد . و در آن وقت آنجا عمارتى نبود و چاهى بود . ديدم كه پدر تقرب به گور مىكرد ، آن را [ ه ] برفت ، و آنچه بود جمع كرد در خرقه‌اى و برگرفت و بينداخت . پدرم را گفتم : اين چيست ؟ گفت : اى پسر ، آنچه تو ديدى شير بود ، پنداشتى كه درازگوشى بود . دست او ريش بود آماه كرده ، بيامد و دست بر گور نهاد ، گشوده شد ، اين از ريش او بيرون آمد و دستش درست شد و بازگشت ، و مرا تا خانه برد . و اين حكايت با والده بگفتم . بدان كه اين از شرف و بزرگوارى امير المؤمنين عليه السلام عجب نيست عجب آن كه بهايم و سباع را اين حس و الهام هست كه در حال رنج و سختى پناه به گور [ گ 58 ] امير المؤمنين على عليه السلام مىبرند و شفا مىيابند و و منافقان و اعداء او اين معنى را تصديق نكنند ، اگر كارفرمايند و انديشه كنند . گفتند معلوم شود كه : آنچه در حيات امير المؤمنين عليه السلام مىديدند و مىگفتند سحر است ، نه سحر بود بلكه جمله معجزات بود . مثال اينكه بعد از موت ، كس از گور و تربت وى راحت نيافتى بلكه رنج و مضرت ديدى . و آنچه دليل بود
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 502 | محمد بن حسين رازي