و بروايتى ديگر آمده است كه به دعاى امير المؤمنين يك يك پر بازمىآمد تا آن وقت كه بالهاى وى تمام شد . پس ملك برفت و بانگى برداشت . رسول مىگفت كه مىدانى كه چه گفت ؟ ملك گفتند : نه .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت مىگويد : جزاك اللّه ، تو ابن عم ، ابن عم .
اما قصهء شير : روايت است از حارث اعور كه گفت : امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام و التحية در گورستان بنى اسد ايستاده بود . شير مىآمد ، قصد امير المؤمنين عليه السلام مىكرد ، ما جمله سست شديم و ضعيف از ترس . امير المؤمنين گفت : خاموش باشيد .
شير بيامد و پيش امير المؤمنين عليه السلام بايستاد . دست بر ميان هر دو گوش شير نهاد ، گفت : بازگرد به فرمان خداى عز و جل و بعد از امروز در دار الهجرة مياى و اين از من به جملهء سباع برسان .
عمرو بن سهرة از جابر جعفى روايت كند ابو جعفر الباقر عليه السلام ، كه امير المؤمنين به جويريه بن مسهر گفت ، و او عزم آن كرده بود كه به مزرعهاى از آن خود برود ، چون باشى تو ، آنگه تو ابو الحارث را بينى ، در قصه دراز ، گفت : چه حيلت سازم ؟ گفت : سلام من به دو رسانى و او را بگوى كه على مرا امان داده است . چو [ ن ] جويريه رسيد ، گفت : يا ابا الحارث ، امير المؤمنين على عليه السلام سلام مىرساند و مرا از تو ايمن گردانيده است . شير سر در پيش افكند و برفت و همهمه مىكرد و برفت ، و جويريه به مزرعه رفت . چون بازآمد ، نزد امير المؤمنين عليه السلام رفت و قصه به امير المؤمنين عليه السلام بازگفت .
امير المؤمنين گفت : چه به شير گفتى و او ترا چه گفت ؟
جويريه گفت : آنچه تو گفته بودى بگفتم ، بازگرديد . اما آنچه شير گفت ، خدا و رسول و وصى رسول داناتر .
امير المؤمنين گفت : چون از تو ها گرديد ، همهمه كرد و پنج همهمات
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 501
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٥٠١