تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
جملهء مؤمنان گفتند : اين از عجايب امير المؤمنين است ، و منافقان گفتند : اين از سحر على است . امير المؤمنين گفت : اى قوم ، آنچه ديدند وصى رسول است صلى اللّه عليه و آله بر حق و من وصى رسولم بر انس ، ميان جن خصومتى افتاده است و خون‌هاى چند ريخته شده بدانست كه حكم آن چيست برين شكل پيش من آمد و فضل من بشما مىرساند و مىنمايد ، و او به فضل من از شما عالم‌تر است . سفيان بهرى روايت مىكند از صادق ، از پدرش عليهم السلام كه رسول صلى اللّه عليه و آله در پيش عايشه شد . ساعتى با او بود چنان كه مرد با زن باشد . پس بر تخت به پشت باز خفت . در خواب مارى بيامد و بر تخت شد و بر شكم رسول صلى اللّه عليه و آله نشست . عايشه بديد كه مار بر شكم رسول نشست ، كس فرستاد به طلب ابو بكر . چون ابو بكر بيامد خواست كه در اندرون رود مار بر وى جست . ابو بكر بازگرديد . عمر را بخواندند . چون بيامد ، خواست كه در اندرون رود مار بر وى جست ، بازگرديد . ام سلمه و ميمونه گفت : كسى به طلب امير المؤمنين فرستيد . كس به طلب على فرستاد . چون على عليه السلام بيامد و در اندرون رفت ، مار برخاست ، گرد على مىگرديد و پناه به دو مىبرد . پس در زاويه‌اى از آن خانه شد . رسول صلى اللّه عليه و آله بيدار شد ، گفت : اى على به اينجا آى ، تو كم در خانهء عايشه گذر كنى . گفت : يا رسول اللّه ، مرا خواندند ، مار به آواز آمد ، گفت : يا رسول اللّه من ملكم ، خداى تعالى بر من خشم گرفته است ، پيش اين وصى تو آمده‌ام تا از [ گ 57 ] بهر من شفاعت كند به خداى تعالى . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : دعا كن تا من آمين گويم دعاى ترا . امير المؤمنين دعا مىكرد . و رسول آمين مىگفت . مار گفت : به خداى جل جلاله مرا عفو كرد و فر با من داد .