باب سى و هفتم در ذكر قصهء امير المؤمنين عليه السلام با مار و شير و آفتاب و غير آن و اينها معجزت است
روايت كند از حارث اعور كه او گفت امير المؤمنين على عليه السلام بر منبر كوفه بود خطبه مىكرد جماعت را . ناگه نظر به زاويهاى كرد از زاويههاى مسجد ، گفت : اى قنبر ، آن [ چه ] بدان سنگ است بر من آور . قنبر نزديك سنگ شد مارى ديد نيكوتر از مارها ، بترسيد پس برگرفت . مار از دست قنبر بجست و نزد امير المؤمنين رفت و بر منبر شد و دهان بر گوش امير المؤمنين نهاد و با وى سرى بگفت . پس بازگشت در ميان صفهها مىرفت تا نزديك سنگ شد . امير المؤمنين عليه السلام ساعتى انديشه كرد پس بسيار بگريست .
گفت : عجب مىداريد ! گفتند چرا عجب نداريم .
گفت : اين مار كه مىبينيد با رسول صلى اللّه عليه و آله بيعت كرد به سمع و طاعت من ، و سميع و مطيع من است ، و من وصى رسولم صلى اللّه عليه و آله ، شما را مىفرمايم به سمع و طاعت من ، از شما بعضى سميع و مطيعاند و بعضى نه .
روايت كند هم حارث اعور كه امير المؤمنين عليه السلام روز آدينه خطبه مىكرد بر منبر كوفه ، ناگه يكى افعى درآمد از در مسجد كه آن را باب الفيل خوانند سرش از سر اشتر بزرگتر بود قصد منبر كرد خلق برو فرقت شدند ، او مىآمد تا بر منبر شد . پس دراز شد و دهان بر گوش امير المؤمنين على نهاد .
ساعتى گوش با وى كرده بود آنگه فرود آمد و برفت . چون به باب الفيل رسيد اثر او منقطع شد .