تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
و آواز بلند برداشتند نزد رسول ، و هر كس چيزى مىگفتند ، و خداى تعالى فرموده است :
« لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ . »
پس جمله رأى و انديشهء عمر درين موضع به خلاف قرآن بود . و بخارى در جزو يازدهم روايت كند كه در حديبيه چون منع رسول صلى اللّه عليه و آله كردند از عمره ، گفت : نه تو بما گفته بودى كه به خانه رويم و طواف خانه كنيم ؟ رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، گفت : من ترا گفتم كه امسال به خانه رويم . عمر گفت : نه . و درين موضع جز آنكه بر رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، سؤال كرد به طريق انكار در آيه
« لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ »
هم به شك بود كه اگر يقين بودى سؤال نكردى . و شيعهء عمر گويند شخصى روزى دست دراز كرد و خاشاكى بر لحيهء عمر افتاده بود برگرفت . عمر گفت : به من نماى و اگر نه دست تو ببرم . در هيچ ملت از كفر و اسلام كس نگفته است كه مثل اين فعل موجب قطع باشد ، و اين از آن انديشه‌هاى صايب عمر بود ، و معلوم نيست كه به تصديق اين انديشه كدام آيه از قرآن فرو آمد . [ اما اين سخن ] كه رسول صلى اللّه عليه و آله گفته است اگر علم عمر در كفه‌اى نهند و علم جملهء خلايق در كفه‌اى علم عمر زياده باشد ! اى سبحان اللّه ، ايشان روايت كنند كه عمر صد حكم در مسئلهء جدا كرده است بر خلاف يكديگر ، و هر آنكه او را علم بدين غايت باشد بايد كه حكمش مختلف نباشد ! و روايت كرده‌اند كه روزى حكم كرد ، يكى از اهل مجلس گفت صواب گفتى . عمر دره برداشت تا بر وى بزند و گفت : به خدا كه عمر نمىداند كه صواب گفت يا خطا . و اتفاق امت است كه عمر به كرات گفته است : « لو لا على لهلك عمر » اگر على نبودى عمر هلاك شدى . و هر كه عالم‌تر امت باشد محتاج علم ديگران نباشد . پس گفتن اگر على نبودى عمر هلاك شدى جهل بود و تكذيب قول رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، از بهر آنكه رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، مىگويد .