اهل سنت و جماعت خواند ، و آن را كه قبول اخبار رسول كند رافضى خوانند ، اين معنى از قلت دين و وقاحت و بىديانتى باشد . و سخن به هواى نفس گفتن و ترك انصاف كردن نزد عقلاء مذموم بود ، و دعوى كردن كه طلب حق مىكنم تا ناجى باشم بلكه حق من است و من از اهل سنت و جماعتم و مخالف من رافضى و زنديق . شك نيست كه هر وقتى مخالف خود را بر ضلالت و گمرهى مىدانند . اما نزد حجت و برهان موافق از منافق و مؤمن از كافر ظاهر شود . و چون قبول حجت نكند و سخن از سر انكار و جحود گويد معاند باشد ، سخن با وى گفتن بىفايده باشد ، ترك مناظره بايد كرد و كار با آخرت افكند كه آنجا ظالم از مظلوم و حق از مبطل پيدا و روشن شود ، چنان كه امير المؤمنين عليه السلام در جواب معاويه گويد :
شعر
تنام و لم تنم عنك المنايا * تنبه للمنية يا نؤم
تروم الخلد فى دار المنايا * فكم قدر ام قبلك ما تروم
سل الايام عن امم تفانت * فيخبرك المعالم و الرسوم
و حق اللّه ان الظلم شؤم * و ما زال المسيء هو الظلوم
الى ديان يوم الدين يمضى * و عند اللّه يجتمع الخصوم
ستعلم فى المعاد اذا التقينا * غدا عند الحساب من الظلوم
بدان كه حافظ ابو موسى در تنوير مىگويد كه رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، گفت : عمر رأى نينديشد الا كه خدا قرآن فرستد بر تصديق آن . و قولى گويد كه قرآن بتصديق او فرو [ آمده است ] . ابن عمر روايت كند كه رسول صلى اللّه عليه و آله گفت به خواب ديدم كه مشكى پر از شير به من دادند از [ آن بخوردم تا سير شدم و مىديدم كه در رگهاى من مىرفت ميان پوست و گوشت و بعضى از آن بماند [ آن را به عمر دادم ] [ گ 671 پ ] گفت ، صحابه گفتند : يا رسول اللّه ، اين علم است كه خداى عز و جل به تو داد تو از آن پر شدى ، آنچه فضله بود به عمر دادى ؟ گفت ،