غايب بوديم و ايشان داناتر بودند . و خندان بيرون آمد و اين معنى ازو عجب نباشد كه تبع سخن پدر بود . چون پدر گفت على مزاح است و مزاح امامت را نشايد ، لا جرم پسر نيز بر على بيعت نكرد از تصديق قول پدر ، و بر يزيد و عبد الملك مروان بيعت كرد كه ايشان سزاوار امامت بودند . استعيذ باللّه من النار . چه خذلان ازين بزرگتر بود كه بنى اميه را امامت مسلم دارند ، و بر ايشان بيعت كنند مع كفرهم و فسقهم و على را سزاوار امامت ندانند .
خوش مىگويد على بن نصر رحمه اللّه :
شعر :
اباد الاكرمين بنى على * يزيد و الدعاة بنى امية
يشفع فى المعاد لنا ابوهم * و يشفع فى المعاد لهم امية
ابو منصور ديلمى همدانى روايت كند از ابو على حداد ، از ابو نعيم حافظ از محمد بن الفتح ، از عبد اللّه بن ابى داود ، از عباس بن يعقوب ، از ابو يزيد عكلى از هشام بن عبد اللّه مكى ، از جابر بن عبد اللّه انصارى ، از رسول صلى اللّه عليه - و آله كه او گفت :
هر كه او سه چيز درو باشد ، نه از من است ، يعنى : نه از ملت من است : بغض على ، و حرب با اهل بيت من كردن ، يا دشمنى ايشان .
و آنكه گويد ايمان قول است بدان كه در زمان رسول صلى اللّه عليه و آله هر واقعهء سخت و حربى عظيم و خونى كه پيدا شدى هيچ يك از ايشان فرا پيش آن نرفتى و زهره نداشتى كه در آن شروع كند ، گوييا كه دفع آن بر على واجب بود .
و رسول را صلى اللّه عليه و آله چون حال و شجاعت ايشان معلوم بود ؛ در هر چه سختتر بودى على را پيش فرا ، داشتى و خداى عز و جل آن را بر دست او ميسر كردى و ظفر يافتى . و در هر مصاف كه قومى از صحابه به هزيمت رفتندى ؛ اول هزيمتى شيوخ بودندى ، و على جنگ مىكردى ، چنان كه در روز حنين كه جز از امير المؤمنين كه تيغ مىزد و عباس و ابو سفيان بن الحارث و ربيعة بن الحرث بن عبد المطلب