تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
شود يك وجب ، بر جاهليت ميرد . و از حماد بن زيد روايت كند از جعد ، از ابو - رجا ، از ابن عباس ، از رسول صلى اللّه عليه و آله كه هر كه چيزى بيند از امير كه او را خوش نيايد صبر كند كه هر كه مفارقت جماعت كند يك وجب نميرد الا بر جاهليت . و بخارى روايت كند در باب كيفيت جماعت از صحيح ، از عمرو اعلى ، از يحيى بن سعيد ، از سفيان ، از عبد اللّه بن دينار ، كه گفت : چون مردم بيعت كردند بر عبد الملك بن مروان ، عبد اللّه بن عمر خطى نوشت : از عبد اللّه بن عمر به - عبد الملك بن مروان امير المؤمنين ، بر سنت خدا و سنت رسول چنان كه توانم و فرزندان من به مثل اين اقرار كردند . و مسلم قشيرى در صحيح روايت كند از زيد بن محمد ، از نافع كه او گفت عبد اللّه بن عمر نزد عبد اللّه بن مطيع آمد بعد از واقعهء حيره يعنى قتل حسين عليه - السلام به كربلا در زمان يزيد بن معاويه ، عبد اللّه بن مطيع گفت : بالشى بنهى تا عبد اللّه بن عمر بر آن نشيند . گفت : نه بدان آمدم كه بنشينم ، بدان آمدم كه حديثى به تو كنم : از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه گفت هر كه از طاعت سلطان بيرون شود ، روز قيامت با خداى تعالى رسد ، او را حجتى نباشد . و هر كه بميرد و در گردن وى بيعت نباشد ، بر جاهليت مرده باشد . و چون حجاج به مكه شد و عبد اللّه بن - زبير را بياويخت ، جرير طبرى روايت كند كه عبد اللّه بن عمر پيش وى رفت ، و اين بعد از آن بود كه عهدنامه بيعت به عبد الملك فرستاده بود به حجاج ، گفت دست بيار تا بر تو بيعت كنم از بهر عبد الملك كه رسول صلى اللّه عليه و آله گفت هر كه بميرد و امام زمان خود نشناسد بر جاهليت مرده باشد . حجاج پاى بيرون آورد ، گفت : دست مشغول است اينكه پاى بيعت كند . عبد اللّه گفت : استهزاء مىكنى ؟ حجاج گفت : اى احمق ، بنى عدى ، تو بر على بيعت نكردى و امروز -