داديم . گفت : كدام از شما رسول است گفتيم : اين است رسول ، روى به رسول صلى اللّه عليه و آله كرد ، گفت : يا رسول اللّه ، من دوش همه شب اين آيه - مىخواندم :
« وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا »
آمدم تا از تو بپرسم كه حبل خدا كدام است ؟ آنكه خدا فرمود تا دست در آن زنند و بر ايشان فرض كرد .
رسول صلى اللّه عليه و آله سر در پيش افكند ، پس سر برآورد ، گفت : يا اعرابى ، گويى بدين آمدهاى سؤال كنى از حبل متين خدا . گفت : بلى يا رسول اللّه .
رسول صلى اللّه عليه و آله دست بر پهلوى على بن أبي طالب زد . گفت : « حبل اللّه المتين » اين است آنكه خلق را گزير نيست از تمسك كردن و دست درو زدن .
اعرابى فرا پيش آمد و امير المؤمنين را با خود گرفت و بوسه بر ميان هر دو منكب وى داد ، گفت : خدايا من دست در حبل متين تو زدم چنان كه بفرمودى خلق را كه تمسك به دو كنند ، خدايا او را شفيع و ولى من گردان .
پس وداع رسول صلى اللّه عليه و آله بكرد و بازگرديد . عمر از دنبال برفت ، چون اعرابى خواست كه بر اشتر نشيند گفت يا اعرابى ، مرا حاجتى به تو هست .
گفت : چه حاجت .
عمر گفت : از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه در حق تو گفت مردى از اهل بهشت در پيش شما آيد مىخواهم كه از بهر من دعا كنى .
اعرابى گفت : حمد و سپاس خداى را كه مرا اين راه نمود كه از بهر آن اهل بهشت گشتم كه تمسك بحبل اللّه المتين كردم و او پيش شماست ، تو از من مىخواهى تا از بهر تو دعا كنم ، بازگرد و دست در وى زن و ازو بخواه تا دعا كند از بهر تو . و من و رسول صلى اللّه عليه و آله سؤال عمر و جواب اعراب مىشنوديم ، تبسمى كرد و اعرابى برفت .
اى سبحان اللّه ، آنكه از رسول اين سخن شنيده باشد در حق على عليه السلام آنگه گويد على امامت را نشايد ، با آنكه خود مىگويد : اگر سالم مولى ابى حذيفة بودى مرا درو شكى ، نبودى يعنى : او خلافت را شايستى : و سالم مولى بود ،