و قد قنعت نفسى بما قد رزقتها * فشانك يا دنيا و اهل الغوائل
فانى اخاف اللّه يوم لقائه * و اخشى عتابا دائما غير زائل
از دنيا بيرون رفت و هيچ كس را حقى و دعوى برو نبود .
و ظاهر آن است كه عمر بدين بطالت مزاح مىخواهد از بهر آنكه جاى ديگر گفته است : « هو رجل فيه دعابة » يعنى مردى مزاحكننده است و او از مزاح كردن هم دور بود و دليل بر اين كه گفتيم مزاح مىخواهد :
روايت كند هشام بن سعد از مكى از عكرمه كه او گفت : به عمر گفتند چرا تفويض امارت به زبير نكنى گفت : رضاء [ او ] ايمان است و غضبش كفر . گفتند :
طلحه . گفت : سرگين به ازو . گفتند : عبد الرحمن عوف . گفت : او نه مرد اين كار است اگر به دو دهم همه روزه در بازارها با مردم اختلاط كند و كار مسلمانان ضايع شود . گفتند : عثمان . گفت : او شيفته شده است بر اقرباء . « 1 » گفتند : سعد ، اگر سعد را حاكمى دهى باشد به نسبت با وى بسيار باشد ، او خداوند اسبى است .
گفتند : على . گفت مزاح است و خليفهء امت محمد نشايد كه مزاح باشد ، و اگر او والى باشد ايشان را بر راه راست دارد . گفتند : پس چرا به دو تفويض نكنى ؟
گفت : نخواهم كه در دنيا و آخرت امارت از آن او باشد ! !
شك نيست آنجا كه پسر صهاكه حاكم بود على امارت را نشايد . و يكى از شعراء اين شعر گفته است درين معنى :
شعر :
لا يعجنك دواير الايام * فهى كمثل سبابة الاحلام
يغلوا الوضيع بها و تنعيع ( ؟ ) * « * » . . . فى المكرمات سوامى
هذى صهاك زنت زمانا لاننى * فى اشهر الاحلال و الاحرام
ما ضرها هذا . . . * النبى و حاكم الحكام .
هامش
( 1 ) - م : با اقربا
* پارگى و وصالى نسخهء « م »