تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
رسول صلى اللّه عليه و آله در فتح خيبر رايت به هر كه مىداد به هزيمت بازمىگرديد - ، چون به على [ داد در خيبر ] بگشود ؟ عمر گفت : بلى . چنين بود و من امارت پيش از آن روز دوست نمىداشتم . عبد اللّه عباس گفت : پس عمر دست مرا بگرفت و من مناقب على برمىشمردم . عمر مىگفت : آهسته باش اى پسر عباس ، كه على شريك اصحاب محمد است در هر فضيلت كه ايشان را هست و او به فضائلى چند مخصوص است كه هيچ كس را مثل آن نيست . روايت كند هشام ، از پدرش از عبد اللّه بن عباس كه او گفت : وقتى با عمر مىرفتم در كوچه‌هاى مدينه . عمر گفت : اى عبد اللّه من پندارم [ گ 660 ر ] كه صاحب تو يعنى : على مظلوم است . در اندرون خود گفتم رها نكنم كه درين سخن تشفى كند بر من . گفتم : حق او را رد كن برو ، دست از دست من فرا گشود و مىرفت و آهسته چيزى با خود مىگفت . پس من به دو رسيدم ، بايستاد ، گفت يا ابن عباس مىپندارم كه مردم منع خلافت بدان سبب ازو كردند كه او را سال اندك بود و ديگران به سال ازو بزرگتر بودند . در نفس خود گفتم : اين استهزاء ديگر بتر از آن اول . پس به دو گفتم : خداى عز و جل در زمان رسول صلى اللّه - عليه و آله او را كوچك و اندك سال نداشت كه او را فرمود تا سورهء برات از ابو بكر بازايستد و به دو داد تا بر اهل موقف خواند . و بعد رسول صلى اللّه عليه و آله منع حق او او بكردند از بهر آنكه او به سال كمتر از ايشان بود ؟ ! عمر خاموش شد و برفت در حال از پيش من . روايت كند زهرى از عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عباس ، گفت : پدرم يعنى عبد اللّه بن عباس گفت : با عمر همراه بودم تا گه دره بر جانب رحل زد و نفسى سرد بكشيد دراز سخت . گفتم : چه بود ترا يا امير المؤمنين ؟ گفت : نمىدانم كه چه كنم به امت محمد بعد از من . گفتم غم مخور و فارغ باش كه اهل موجود است و مىيابى . گفت : مگر صاحب خود را مىگويى ، على . گفتم . بلى ، و اللّه كه او اهل آن است به قرابت به رسول نزديك و دامادش و در اسلام