بود و روزگار مىگذرانيد و انتقام نمىتوانست كشيد . و چون موتش نزديك رسيد حال آن بود كه شما ديديد .
پس عمر گفت : اين سر نگاهدارى چنان كه با شما گفتم و تقرير رفت در حال حيات و بعد از موت من اختيار شما را باشد در اظهار و كتمان .
و هر گه كه مرادتان باشد بازگرديد در حفظ و امان خداى تعالى .
ابو موسى گفت : برخاستيم و بازگرديديم و هر يك از ما متعجب بمانده بوديم در قول عمر و آنچه ميان وى و ابو بكر رفته بود و به ريا و مكر و حيل چگونه با يكديگر زندگانى كرده بودند و ما اين سخن در حيات عمر با هيچ آفريده نگفتم و چون عمر وفات يافت با مردم بگفتم خلق از آن متعجب مىماندند .
روايت كند ابو على حداد ، از ابو نعيم ، از محمد بن الحسين ، از ابو على بن فضاله از محمد بن عبد اللّه بن ابى محمد بن عبد المطلب ، از احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمار يعنى ابو العباس ثقفى به بغداد . . . . بن سلمان نوفلى در سال دويست و و چهل و پنج از ابو محمد بن سليمان ، از پدرش ، از اسحاق بن عبد اللّه ثقفى از على بن محمد بن سلمان نوفلى در سال دويست و چهل و پنج از هجرت از ابو محمد بن سليمان از پدرش . . . ، از عبد اللّه بن العباس ، گفت : روزى پيش عمر رفتم جماعتى از دوستان و خاصگيان وى حاضر بودند و مذاكره مىكردند در حق شعراء جاهليت ، تفضيل نابغه و ديبانى مىنهاد بر ديگران ، و قومى گفتند اعشى فاضلتر بود و بعضى مىگفتند امرؤ القيس فاضلتر .
عمر مرا بديد ، گفت : آمد آن كسى كه حكم كند ميان ما . من نزديك وى بنشستم گفت : شاعرترين شعرا كيست يا ابن عباس ؟ گفتم : زهير بن ابى سلمى . گفت :
از بهر چه او را تفضيل نهادى ؟ گفتم از بهر آنكه تعطيل روى نكردى و از پى حواشى سخن نرفتى و جمع كردى ميان بيت و آنچه از پس وى آيد در يك جاى . عمر گفت : از شعر وى چيزى فرو خوان تا ما را معلوم شود آنچه تو گفتى . من فرو خواندم از شعر وى آنچه در مدح قومى از قبيلهء غطفان گفته است :
شعر :
لو كان يقعد فوق الشمس من كرم * قوم باولهم او مجدهم قعدوا ( ؟ ! )