قوم اخوهم سنان حين تنسبهم * طابوا و طاب من الاولاد ما ولدوا
انس اذا آمنوا جن اذا فرعوا * مون بها ليل اذا حسدوا
محسدون على ما كان من نعم * لا ينزع اللّه عنهم ما له حسدوا
عمر تبسمى كرد ، گفت : قاتل اللّه زهيرا . خدا زهير را بكشاد . نيكو گفته است آنچه خواست كه نيكو باشد و هيچ كس بدين فخر سزاوارتر از بنى هاشم نيست از بهر آنكه رسول صلى اللّه عليه و آله از ايشانست . گفتم : خدا ترا موفق دارد ، و نطق راست گرداناد . گوييا خواست كه آن را بازگرداند ، گفت :
مىدانى كه از بهر چه قوم نخواستم كه شما عزيز شويد يعنى : به خلافت ، به آن كه سلطانى محمد در خانهء شماست .
ابن عباس گفت : نخواستم كه او را به خشم آورم گفتم : اگر من نميدانم امير المؤمنين مىداند . گفت : ايشان را كراهيت مىآمد كه با نبوت ملك خلافت نيز در خاندان شما باشد تا شما بدان شادى كنيد و بر ديگران فخر آوريد . قريش از بهر خود اختيار كردند و آن اختيار صواب بود . و با اينهمه ما را نباشد كه ها پيش شما ايستيم اگر چه در ميان شما هست آنكه بدان قيام نمايد . گفتم : سبحان اللّه ، اين عجب است ، نه از بنى هاشم است آنكه بعد از نبى مخصوص است از دين بدان معظمتر و از اسلام به سبق و در علم به غايت . يعنى : علم او از آن همهء خلايق بيشتر است ، و حلم او افزونتر از آن جمله ، و رأى راستتر و حرب با دشمن از آن بيشتر و سختتر . گفت . على را مىخواهى ؟ گفتم : بلى ، على را مىگويم برادر رسول در مشاكله ، و نفس رسول در مباهله ، وزير خاص او بر اهل ، و شريك در كارها الا نبوت و رسالت كه خداى تعالى آن را ختم كرد به محمد صلى اللّه عليه و آله . رسول يك باره و دوباره ما را خبر دادى كه رسول صلى اللّه عليه و آله در سال تبوك به خلافت در مدينه بگذاشت و گفت تو راضى نيستى كه مرا به منزلت هارون باشى از موسى الا آنكه بعد از نبى من نخواهد بود . على گفت : بلى ، و تو خبر ندادى ما را كه