تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
و بشاشت مىنمود و در آن وقت كه اشعث بن قيس را اسير بياوردند برو منت نهاد و او را رها كرد و خواهرش ام فروه ، دختر ابو قحافه به زنى به وى داد . اشعث پيش ابو بكر ايستاده بود . گفتم : اى عدو خدا ، كافر شدى بعد از ايمان و مرتد شدى . اشعث نظر تيز به من كرد . دانستم كه مىخواهد كه سخن گويد . پس خاموش شد و هيچ نگفت . بعد از آن اشعث مرا در راه ديد در كوچه‌هاى مدينه ، مرا گفت : تو خداوند آن سخنى اى پسر خطاب ، كه آن روز گفتى ؟ گفتم : بلى ، و ترا زيادت از آن نزد من است . گفت : بد مكافاتى است اين از تو ، من توقع جز اينك از تو مىداشتم ، نه سزاى آن بودم كه تو گفتى . گفتم : از بهر چه طمع جزاى نيك از من مىداشتى ؟ گفت : از بهر آنكه مرا از بهر تو ننگ مىآمد و حيف مىديدم كه تو تبع اين مرد شدى ، يعنى : ابو بكر و جرات من برو از بهر آن بود كه ها پيش ايستاد و ترا بازپس داشت . و اگر صاحب اين امر تو بودى هرگز از من خلاف نيامدى . گفتم آن رفت اكنون چه فرمايى ؟ گفت : اين ساعت وقت فرمودن نيست وقت صبر است تا خداى تعالى فرج دهد پس او از راهى برفت و من از راهى . زبرقان بن بدر سعدى را ديد قصه‌اى كه ميان من و اشعث رفته بود با زبرقان بازگفت زبرقان آن را با ابو بكر بگفت . ابو بكر كس فرستاد و مرا بخواند و حال و قصه با من بازگفت . پس گفت عظيم مشتاقى اى پسر خطاب بدين امارت ؟ گفتم چرا مشتاق نباشم به چيزى كه من اولىترم بدان از تو كه برين غلبه كردى ، به خدا كه اگر خاموش نشوى بگويم در حق تو كلمه‌اى كه آن از ميان مردم فاش شود . و اگر مىخواهى هم برين بايست كه برسى ، و من عفو كردم ترا . گفت برين بايستم و آن تا روزى چند به تو برسد ، يعنى امارت . عمر گفت : من پنداشتم كه جمعه بنگذرد كه او خود را خلع كند و با من تفويض كند . بعد از آن هيچ سخن نگفت ازين معنى ، و خشم‌ناك