شما از من پرسيد به خداى كه حسودترين قريش او بود .
ساعتى سر در پيش افكند و ما نيز سر در پيش افكنديم چنان كه او كرده بود ديرگاه ، و او خاموش بود و ما خاموش . ظن برديم كه او را ندامت آمد از آن سخن . پس گفت : وا حسرتا ، از تيم بن مرة ، به خدا كه به ظلم تقدم كرد بر من و از آن بيرون شد بزهمند . مغيرة گفت : بدانستيم كه تقدم بر تو ظلم بود چگونه تفويض كرد به تو و او بزهمند بود . گفت از بهر آنكه آن وقت تفويض كرد كه از زندگانى خود نوميد شد . اما به خدا كه اگر فرمان زيد بن الخطاب بردمى ابو بكر حلاوت آن نچشيدى هرگز ، اما فرا پيش مىرفتم و بازپس مىايستادم و بر بالا مىرفتم و به زير مىآمدم ، خشم مىگرفتم و ساكن مىشدم ، مصلحت آن - مىديدم كه خشم فرو خورم و بر آن صبر كنم و نفس من ساكن نمىشد و اميد مىداشتم كه او از آن بازگردد و نكرد تا آنگه كه از زندگانى نوميد شد .
مغيرة گفت : روز سقيفه چون بر تو عرضه كرد چرا قبول نكردى و از آن با پس ايستادى و اين ساعت تأسف و ندامت مىخورى . عمر گفت : مادر به مرگ تو نشيناد اى مغيرة . پنداشتم تو زيرك و دانايى و از داهيان عربى تو از آن حال غايب بودى كه او با من كرد . من به فكر دفع مكر او كردم و مرا يافت پرهيزكارتر از قطاة . چون ديد كه خلق بدان شعف مىنمودند و بر آن فرو مىريختند و هر كسى طمع درش مىكرد بدانست كه مردم او را خواهند و به ديگرى راضى نخواهند شد . پس خواست كه مرا بيازمايد تا رغبت من در آن چون است و او كارهتر بود كه آن امر مرا باشد مرا باشد از آن قوم كه وقت موت وى كاره بودند كه تفويض به من كند و ديد كه من چابك در ايستاده بودم در احتراز و اگر من قبول كردمى در آن وقت راضى نشدندى و كينه و حسد زياده شدى و من بعد از آن ايمن نبودمى بر نفس خود از مكر او و اگر چه مدت دراز نكشيدى و با آنكه مرا كراهت قوم معلوم بود در حق خود . چون به دو [ گ 659 ر ] گفتند جز از تو كس را نمىخواهم يا ابا بكر ، ما ترا مىخواهيم من نيز رد به وى كردم . چون من رد كردم روى وى ديدم از شادى افروخته شد
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 348
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٣٤٨