شعر :
لا تفش سوك الا عند ذى ثقة * اولا فافضل ما استدعيت اسرارا
صدر رحيب و قلب واسع ضمير * لا تفش منه لما اوعيت اظهارا
. . . . « * » كه تمثل زد به شعر دانستيم كه مىخواهد كه از ما عهدى بستاند كه اظهار سر وى نكنيم . گفتم امير المؤمنين گرامى كرد و تفضيل فرمود . گفت :
به چه چيز اى اشعرى ؟ گفتم بدانچه سر با ما بگويى و ما را شريك [ خويش كنى ] [ گ 658 پ ] نگاه داريم و اظهار نكنيم .
عمر گفت : راست گفتى شما چنينيد ، بپرس هر چه مىخواهى تا بگويم .
پس برخاست تا در خانه بندد . خادم را ديد كه بر در نشسته در اندرون آستانه .
عمر گفت : بيرون رو او را بيرون كرد و در دربست . پس رو با ما كرد گفت :
بپرس هر چه مىخواهى تا خبر دهم شما را . گفتم مىخواهم كه خبر دهى ما را كه حسودترين قريش كيست . آن كه از نيات ما و اظهار آن ترسى . گفت از معضلهاى سؤال كردى ، يعنى : چيزى سخت . اما من شما را خبر دهم و بايد كه تا من زنده باشم در حرز باشيد و با هيچ كس نگوييد و چون من مردم بر هر كه خواهيد اظهار كنيد ، و اگر خواهيد پنهان داريد . گفتم چنين كنيم كه مىفرمايى .
ابو موسى گفت : ظن من آن بود كه قوم را مىخواهد كه ابو بكر را منع مىكردند به تفويض امر به عمر و منكر ابو بكر بودند درين معنى ، و پيغام فرستادند كه عمر را خليفه مكن و او را تهديد و تخويف كردند به قيامت و حساب . پس در نفس خود گفتم قوم را به نام و نسب بشناختم و مردم ايشان را شناسند ، چه فايد در پوشانيدن ما . و عمر خود چيزى مىخواست آنگه بار ديگر نفسى دراز بركشيد سرد ، پس گفت : كه در دل مىآيد . گفتم ظن مىبريم كه از قوم خواهى گفت كه در استخلاف كاره بودند و ابو بكر از آن منع مىكردند و پيغام مىفرستادند كه امارت به وى تفويض مكن . گفت : كلا بل كه او عاقتر و ظالمتر از آن بود . و اوست كه
هامش
* نسخه اصل پاره و وصالى شده