درين معنى محاكا مىكرديم تا به منزل عمر رسيديم . عمر نه آنجا بود . گفتيم كجا رفته است . گفتند : اين ساعت به مسجد رفت . از پى وى برفتيم . چون در مسجد شديم عمر طواف مىكرد . ما نيز طواف كرديم . چون فارغ شد در ميان من و مغيرة و تكيه بر من زد . پس گفت از كجا مىآييد ؟ گفتيم : از خانه بيرون آمديم به عزم خدمت . چون به منزل تو رفتيم گفتند به مسجد رفت . از پى تو بيامديم .
گفت : خير تبع شما باد . پس مغيرة نظر به من كرد و تبسمى بكرد . عمر بديد ، گفت : تبسم از بهر چه كردى ؟ گفت : از حديثى كه من و ابو موسى اين ساعت در آن بوديم در راه چون نزد تو مىآمديم .
عمر گفت : چه حديث بود ؟ قصه از اول تا آخر براى وى بگفتيم تا به - حسد قريش رسيديم و حسد آن قوم كه منع ابو بكر مىكردند از توليت دادن عمر و تفويض امر به دو كردن .
عمر نفسى دراز بكشيد ، گفت : مادر به مرگ تو نشيناد اى مغيرة ، نه جزو حسد در قريش است و در جزو دهم قريش با ديگران شريكاند . گفت : خبر دهم شما را كه حسودتر قريش كيست ؟ گفتيم : بگو . گفت : چگونه شما را خبر دهم و نيت شما ملتبس است . گفتيم چه بوده است نيات ما را ؟ گفت :
مىترسم كه ظاهر شود اى پسر قزمين . گفتم از ما مىترسى ؟ گفت : از التباس نيات و اظهار آن مىترسم از اين جهت نمىگويم . پس عمر مىرفت و ما با وى مىرفتيم تا به منزل عمر رسيديم به مغيرة گفتيم تغير ما كرد به اين سخن تو و آن مذاكره كه ما در آن بوديم ، و ما را از براى آن بازداشت تا استكشاف آن بكند تو چه مىانديشى .
ما درين سخن بوديم كه شخصى بيرون آمد و ما را در اندرون برد .
چون در اندرون رفتيم عمر را ديديم به پشت [ خسبيده ] بر پشماكند رحل ، چون ما را بديد به تمثل ، بيت كعب بن زهير فرو خواند .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 346
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٣٤٦