تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥

باب بيست و نهم در ذكر حكايت ابو موسى اشعرى و مغيرة بن شعبه با عمر

روايت كند شريك از عبد اللّه بن عمر از عبد اللّه بن سلمه از ابو موسى اشعرى . . . مخول بن ابراهيم از شريك از محمد بن عبد اللّه بن سلمة ، از ابو موسى اشعرى كه او گفت با عمر به حج رفته [ گ 658 ] بوديم چون در مكه رفتيم و فرو آمديم رخت بنهادم و از موضع بيرون آمدم به قصد آنكه نزد عمر روم . مغيرة بن شعبه در راه مرا ديد ، موافقت كرد ، با من گفت : من نزد امير المؤمنين مىروم اگر موافقت مىكنى بيا تا برويم . با من بيامد و قصد منزل عمر كرديم در راه سخن مىگفتيم در امارت عمر و حال او و قيام نمودنش به كار اسلام و تقويت دين پس از آنجا به سخن ابو بكر و امارت وى افتاديم . مغيرة را گفتم خبر به تو رسيد . ابو بكر در حق عمر معتنى بود و جانب وى عظيم نگاه مىداشت گويى كه به فراست مىدانست كه عمر جد خواهد نمود در كار دين . مغيره گفت چنين بود و اگر چه جماعتى منكر ولايت عمر بودند و مىخواستند تا نقض آن كنند . گفتم چه بود كه ايشان را بر آن مىداشت . اگر نيز او نه اهل آن بودى بايستى كه ايشان را كراهيت نبودى در ولايت عمر . مغيرة گفت : تو مگر قريش را نمىشناسى و حسد ايشان نمىدانى ، اگر حسد چيزى بودى كه ديدندى يا در حساب آمدى نه عشر از آن قريش بودى و عشرى از آن جملهء خلايق . گفتم خاموش اى مغيرة ، كه قريش ممتازند از خلايق به فضل و حلم ،