بقيت زكات تسليم كردم به على مستوجب سوزانيدن نباشد . اما قوم چون قصد على مىكردند ، چنان كه در باب بيست و ششم ياد كرديم عجب نباشد . اگر آن كس كه على را امام داند او را بسوزانند و ايشان در هر بابى كه عداوت اهل البيت [ گ 648 پ ] ظاهر كردهاند يا رنجى بديشان رسانيده باشند حديثى وضع كرده باشند كه آن فعل ايشان حق و صواب است !
. . . روايت كند از عمرو بن ثابت ، از اعمش ، از ابو اسحاق ، از سعيد بن جبير ، از ابن عباس رضى اللّه عنه كه چون ابو بكر را ندامت آمد در نماز از آنچه به خالد گفته بود ، كه چون من سلام بازدهم تو گردن على بزن پيش از سلام گفت : يا خالد مكن آنچه ترا فرمودم .
امير المؤمنين عليه السلام از خالد پرسيد كه چه فرموده بود ؟ گفت : چون من سلام بازدهم گردن على بزن . امير المؤمنين ابو بكر را گفت : چرا چنين فرمودى ؟ [ گفت : ] از بهر آنكه از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدم ، كه گفت : « اقتلوا الفرد » بكشيد او را كه فرد باشد يعنى از جماعتى جدا شود و تو از جماعت جدا شدهاى . و امثال اين تأويلات فاسد ايشان بسيار باشد و اگر خوف و بددلى بر ايشان غالب نبودى آنچه معاويه و يزيد و بنى مروان كردند ايشان بكردندى . و اگر چه فساد و آنچه بنى اميه كردند همه در اول بنا نهاده بودند بنى اميه به اتمام رسانيدند .
بدان كه به روايتى ديگر آمده است كه فجاه را اسير كردند و نزد ابو بكر آوردند . ابو بكر گفت : چرا منع زكات كردى ؟ فجاه گفت : از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيدم كه با زكات چه كنم ؟ گفت : تفرقه كن بر فقراء ناحيت خود . گفتم : اگر چيزى زيادت بود ؟ گفت : پيش من آور . گفتم : اگر ترا نيابم ؟
گفت به على ده . چون ابو بكر نام على شنيد خشم گرفت و بفرمود تا او را گردن بزنند ، پس او را بسوزانيدند .
بدان كه اين جمله احوال و آنچه از پيش رفت و آنچه از بعد خواست آمد ،
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 311
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٣١١