و او را در ملك آوريد « 1 » .
گفتند : ما غيب نمىدانيم .
ابو بكر گفت : يا على ، تو او را خبر توانى دادن ؟
امير المؤمنين گفت : اگر من او را خبر دهم او ملك من باشد بىآنكه كسى را بر من اعتراضى باشد ؟
گفت : بلى .
امير المؤمنين گفت : اى دختر ترا خبر دهم از آن حال ؟ گفت : تو چه كسى كه مرا خبر مىدهى از آنچه اصحاب رسول از آن عاجزند .
گفت : من على بن أبي طالبم .
حنفيه گفت : تو مگر آن مردى كه رسول صلى اللّه عليه و آله او را نصب كرد روز آدينه در غدير خم به امامت امت ؟
امير المؤمنين گفت : من آنم .
حنفيه گفت : ما را از بهر تو غصب كردند و به بردگى بياوردند . زيرا كه قوم ما گفتند كه ما زكات ندهيم و مطيع نشويم الا آن كس را كه محمد او را نصب كرد بر ما و شما .
امير المؤمنين عليه السلام گفت : حال شما بر خداى تعالى پوشيده نيست ، و بارى جلت عظمته جزا دهد هر نفسى را بدانچه كرده باشد .
پس امير المؤمنين عليه السلام گفت : مادر به تو حامل شد در زمان قحط كه از آسمان باران نمىآمد ، و از زمين نبات نمىرست ، و علف مواشى نبود ، و آبها در چشمهها و رودها خشك شده بود ، و مادرت مىگفت كه تو حملى شومى ، در زمانى مبارك حاصل شدى . چون هفت ماه بگذشت به خواب ديد كه ترا بزائيد و به تو مىگفت كه تو شومى ، نه در زمانى مبارك بوجود آمدى ، و تو به دو مىگفتى مرا شوم مخوان ، كه من فرزندى مباركم ،
هامش
( 1 ) - ن : بازگواى و او را در ملك آورى