تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
واقدى روايت كند از عبد اللّه بن الحارث بن الفضل ، از پدرش ، از سفيان بن ابى العوجاء السلمى در قصه دراز و ما اندكى از آن ياد كنيم : گفت : ابو بكر نامه نوشت به عامل خود طريفة بن حاجزه ، بدان كه به من رسيد كه فجاه مرتد شده است و از اسلام برگرديده ، با لشكرى كه نزد تو است برو و او را بكش ، يا اسير كن و نزد من آور . طريفه با لشكر برفت . چون « * » به فجاه رسيد ، گفت : از اسلام برگرديدى و مرتد شدى . فجاه گفت : به خدا كه مسلمانم و از اسلام بيرون نشدم و تو به ابو بكر اولىتر نيستى از من ، تو عامل اويى و من عامل او . طريفه گفت : راست گفتى سلاح بينداز . فجاه سلاح بينداخت و نزد ابو بكر رفت . چون پيش ابو بكر رسيد او را به بنى جشم و فرمود تا او را بسوختند و او شهادت مىآورد و مىگفت : من مسلمانم و او را در آتش انداختند . وا عجبا ، از قومى كه شخصى شهادت مىآورد و او را بىجرم در آتش اندازند . و جماعتى از اصحاب حديث و تواريخ روايت كرده‌اند كه سبب سوزانيدن فجاه از بهر آن بود كه نزد ابو بكر آمد ، ابو بكر گفت : تو مرتد شدى . فجاه گفت : من مرتد نشدم ابو بكر گفت : چرا زكات نمىدهى ؟ گفت : رسول مرا فرمود كه زكات از توانگران بستانى و بر درويشان موضع خود صرف كنى . من بر ايشان صرف كرده‌ام الا اندكى . ابو بكر گفت : باقى كجا بردى ؟ گفت : رسول فرمود كه آنچه زيادت باشد به على رسان تا او به مستحق رساند . من به على رسانيدم . ابو بكر چون اين بشنيد خشم گرفت ، بفرمود تا او را بسوزانيدند . سبحان اللّه ، مردى كه شهادت مىگويد . و اقرار به زبان توان دانست و بر اندرون كس را اطلاع نباشد مگر خداى را و رسول مىفرمايد كه چون به زبان اقرار كردند مال و خون او در حصن آمد و او ايمن بود از بهر آن كه او گفت :
هامش
* نسخه « ن » تا اينجا دارد و بقيه را ندارد ( تمام شد نسخه « ن » )