بزرگ شوم به نشوى نيكو ، سيدى مالك من شود ، ازو فرزندى آورم كه فخر حنفيه باشد . گفت : راست گفتى ، اى امير المؤمنين ، از كجا دانستى تو اين ! گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله مرا خبر داد .
حنفيه گفت : علامت ميان من و مادر چيست ؟
امير المؤمنين عليه السلام گفت : چون از شكم مادر بيرون آمدى سخن تو و خواب بر لوحى نوشت از مس و بر راست در بنهاد . چون ترا ده سال تمام شد آن لوح به تو [ گ 648 ر ] داد ، و ترا گفت اى دختر ، چون قومى به ديار شما آيند كه خون مردان شما بريزند اين لوح با خوددار و جهد كن كه مالك تو نشود الا آنكه ترا ازين خبر دهد كه درين لوح نوشته است .
حنفيه گفت : راست گفتى ، لوح كجاست ؟
امير المؤمنين گفت : در ميان موئى كه بر هم پيچيدهاى . حنفيه لوح از ميان موى بيرون آورد ، و در ميان خلق به امير المؤمنين داد ، و امير المؤمنين صلوات اللّه عليه مالك وى شد و هيچ كس را سخنى نماند بدان حجت و برهان كه امير المؤمنين ظاهر كرد ، به طريقى كه جمله از آن عاجز بودند . پس امير المؤمنين عليه السلام به عقد نكاح او را زن كرد .
رئيس مخلص الدين رحمه اللّه گويد : غرض امير المؤمنين از گفتن آنكه او ملك من باشد و شما را بر من هيچ اعتراضى نرسد آن بود كه كس از ايشان نتواند گفتن كه او ملك من است از بهر آنكه دعوى مىكردند كه ايشان مرتد شدهاند ، چون او را از دست ايشان خلاص داد به عقد نكاح او را زن كرد ، از بهر آنكه ايشان مسلمان بودند و ردة ايشان درست نشد . و مسلمان آزاد در ملك كسى نشود به هيچ مذهب از مذاهب اسلام . و الحمد للّه رب العالمين و صلاته على محمد و آله .
اما قصه فجاه كه ابو بكر نزد موت ندامت مىخورد در سوزانيدن وى و قتلش :
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٣٠٩