آواز برداشت ، گفت : اى مسلمانان ، چگونه روا باشد كه شما دختران خود در خانه بنشانيد « 1 » و دختران مسلمانان را [ گ 637 پ ] برده كنيد مثل روم و ترك ، و ما مسلمانيم مثل شما . گفتند : از بهر آنكه شما خلاف كرديد « 2 » مىگوئيد نماز كنيم و زكات ندهيم يا زكات دهيم و نماز نكنيم . طلحه گفت : جامه بر تو افكندهايم تا در بهاى تو بيفزائيم . حنفيه گفت . سوگند خورم به خداى عز و جل و محمد كه رسول اوست ، كه آن كس مرا به ملك « 3 » آورد كه خبر دهد مرا بدانچه مادر من در خواب ديد ، در آن حال كه من در شكم وى بودم ، و آنچه به من گفت نزد آنكه من بوجود آمدم ، و چه علامت ميان من و ميان وى بود .
و اگر كسى مرا به ملك آورد و مرا از آن خبر ندهد اشكم خود بشكافم به دست خود تا مال او و نفس من هلاك شود . و خداى عز و جل حق من از وى بستاند . ايشان گفتند : اى دختر خواب مادر ، تو بازگوى تا ما تعبير آن معلوم تو بكنيم .
حنفيه گفت : آن كه مرا به ملك خود خواهد آورد اما قادر باشد بر آن كه خواب مادر من بازگويد و تعبير آن كند . طلحه و زبير جامههاى خود ازو برگرفتند و بنشستند به موضع خود . چون ايشان جامهها برگرفتند ، امير المؤمنين صلوات اللّه عليه از در مسجد درآمد و مردم در آشوب بودند و غلبه . امير المؤمنين چون آن آشوب شنيد گفت : اين چه آشوب كه در مسجد افكندهايد ؟ گفتند :
زنى از بنى حنفيه رق خود بر مسلمانان حرام كرد و مىگويد :
من از آن آن كس باشم كه خواب مادر من بگويد كه به من حامل بود آن خواب بديد و علامتى كه ميان من و مادر بود .
امير المؤمنين گفت : حق مىگويد دعوى باطل نمىكند . خواب بازگوئيد
هامش
( 1 ) - ن : بنشانى
( 2 ) - ن : خلاف كردى
( 3 ) - اصل : در ملك