الحسن الحسينى ، گفت : باقر عليه السلام روزى مجلس « 1 » نشسته بود . دو مرد بيامدند ، گفتند : يا ابا جعفر ، نه تو مىگوئى كه جد تو امير المؤمنين عليه السلام راضى ببود بر آنان كه تقدم كردند به روى ، و ما مىبينيم كه بر خلاف ايشان از سبى ايشان خوله حنفيه زن كرد . باقر عليه السلام گفت : كيست از شما كه برود و جابر بن عبد اللّه بن حزام را بيارد ؟ شخصى برفت و جابر بن عبد اللّه را بياورد .
و در آن وقت چشمهاى وى برفته بود ، هيچ نمىديد . چون بيامد سلام كرد . باقر جواب داد و او را نزد خود بنشاند و پرسش كرد . پس گفت :
يا جابر مىدانى كه چه از تو خواهم پرسيد ؟ جابر گفت : نمىدانم . باقر گفت : دو مرد پيش من آمدهاند و مىگويند ، امير المؤمنين راضى بود بدان قوم كه بر وى تقدم كردند . گفتم : به كدام دليل مىگوئى ؟ گفتند : به دليل آن كه خوله حنفيه از سبى ايشان بود ، امير المؤمنين عليه السلام او را زن كرد . جابر بگريست چندانكه موى محاسنش تر شد از آب چشم ، پس گفت ؛ به خدا كه پنداشتم من از دنيا بيرون شوم « 2 » و كس اين مسأله از من نپرسد تا من با وى بگويم آنچه به چشم خود بديدم .
بدان كه ، من پيش ابو بكر نشسته بودم ، ناگاه سبى بنى حنفيه بياوردند از از نزد خالد بن الوليد و خوله حنفيه در ميان ايشان بود . دخترى بود به حد بلوغ رسيده چون در مسجد آمد ، گفت : اى مردمان ، محمد كجاست ؟ گفتند : به جوار حق رسيد . گفت ، انا للّه . پس گفت . پناهى هست او را كه قصد آن كنند ؟ گفتند : بلى كه اين قبر رسول است صلى اللّه عليه و آله . آواز برداشت ، گفت : السلام عليك يا احمد ، السلام عليك يا محمد ، اى رسول خدا بنگر كه چگونه بعد از تو ما را اسير كردند و به بردگى بياورند . طلحه و زبير برخاستند و هر يك جامه بر وى انداختند ، يعنى كه وقت قسمت سبى ايشان او را برگيرند به نصيب خود . حنفيه
هامش
( 1 ) - اصل : در مسجد
( 2 ) - اصل : پنداشتم كه من از دنيا بيرون روم