باب بيست و هفتم در ذكر قصهء خالد و قبيلهء بنى زهير و مالك بن نويره از بنى حنفيه و حكايت فجاه كه ابو بكر وى را بسوزانيد . . .
بدان كه قصهء خالد با قبيلهء بنى زاهر دراز است ، اما چند كلمه از آن ياد كنيم : رسول صلى اللّه عليه و آله قبيلهء بنى زاهر را امان داده بود خالد را به جايى فرستاده در راه به قبيلهء بنى زاهر رسيد . ايشان فارغ بودند كه خط امان داشتند از رسول صلى اللّه عليه و آله . خالد ايشان را غافل يافت . قومى را از ايشان بكشت [ 646 ر ] و مالشان غارت كرد و زن و فرزندشان اسير كرد . چون خبر فعل خالد بر رسول صلى اللّه عليه و آله رسيد گفت : من كسى را به شما فرستم كه وفا كند به ذمت خدا و ذمت رسول ، و عهد و امان رسول راست كند . و عهد خداى عز و جل و آن رسول و مؤمنان نگهدارد . و هر چه خالد برده بود قيمت زياده از آن به ايشان رسانيد چنان كه قليل و كثير آن فرو نگذاشت و فضله مالى چند ديگر بديشان داد تا جورى و ظلمى كه از خالد ديده بودند بر ايشان سبك شود . پس با نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمد . چون نزد رسول رسيد رسول بر پاى ايستاده بود ، دست بر دوش امير المؤمنين نهاد ، گفت : ايشان را راضى كردى خداى تعالى از تو راضى باد . پس گفت : اين چه تو كردى من دوستتر دارم از حمر نعم .
اما حكايت مالك بن نويره و خالد :
چون ابو بكر به امارت بنشست قومى از عرب منع زكات كردند و شيعهء