پس امير المؤمنين عليه السلام گفت : خداى عز و جل به فضل و كرم خويش اين جمعيت شما پراكنده كند و داد و حق من از شما بستاند و بد قومى هستيد شما .
پس عمار ياسر تمثيل زد بدين دو بيت و گفت :
يحاول سرحان مساواة ضيغم * تقضقضه « 1 » اذ رام ذاك و هشما .
فأومى له من رام ما لا يناله * الى رأسه بالكف منه فحطما « 2 » .
ابو بكر گفت : يا عمار ، ضيغم كيست ؟ [ عمار گفت : ] يعنى صاحب ما .
امير المؤمنين . ابو بكر گفت : دعوى كردى نه چنين است اى پسر سميه . عمار گفت : به خدا كه دعوى به دروغ نكردم و نكنم صاحب ما ضيغم است و صاحب شما سرحان عقر . ضيغم ، شير درنده باشد و سرحان عقر ، گرگ ترسنده بىحميت .
هامش
( 1 ) - كذا فى الاصل و شايد چنين باشد : بتقضيضه
( 2 ) - در اصل : محطما